Banooyeshomali
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ماتیسا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ژاپن موزیک
شنبه 4 آذر 1396 :: نویسنده : ماتیسا
چند روز پیش خواهر شوهر گرامی خواهش کرد اگه ظرف یکبار مصرف تو خونه دارم براش ببرم
سفره ی نذری گذاشته بود تو خونه یه مقدار از آش نذریها رو میخواست بفرسته برا اونایی که به هر دلیل نتونسته بودن تو مجلس روضه ش شرکت کنن 
ظرف کم آورده بود
به نیت ظروف یکبار مصرف رفتم رو پشت بوم
سقف خونمون از اون مدل شیرونی قدیمی اصیل یه خونه ی قدیمی مازنیه با سقف چوبی و حلبی
جالبه چند سال پیش یه مهمون از مشهد اومده بود برامون 
دختر این مهمونمون به محض ورود با یه ذوق شیرینی برگشت به مامانش گفت :
وااااااااااااای مامان اینجا رو ببین 
《 خونه ی هایدی》
منظورش سقف خونمون بود که با نردبون از سر سکو میرفتیم اون بالا 
خیلی برام جالب بود .خودم تا بحال خونمون رو با خونه ی هایدی مقایسه نکرده بودم 
یادم اومد که تو اون فیلم تخت هایدی یه جایی زیر شیروونی کنار پنجره قرار داشت که اتفاقا اونم با نردبون میرفت  بالا
حالا خانم خانما گیر داده بود چرا بالا رو فرش نمیکنین و ازش به عنوان اتاق استفاده نمیکنین
خوشگل خانم مشهدی با دیدن خونه ی ساده و قدیمی ما رویاهای شیرینی تو ذهنش می پرورونده که برا ما خنده دار بوده.
خلاصه ......از اصل ماجرا دور نشیم
من به بهانه ی ظروف یکبار مصرف رفتم پشت بوم .تو اون شلوغی و آشفته بازار گم شده بودم
وااااای که اینجا مثل بازار شام بود
هر چی وسیله و خرت و پرت که فکر میکردم چیز خوبیه و یه روز شاید به کارم بیاد رو گذاشته بودمش اونجا.
جای سوزن انداختن نبود.
تا قبل از اون بر این عقیده بودم که 
هر چیز که خار آید         روزی به کار آید
برا همین هیچ چیز رو دور نمینداختم.اما همین طرز تفکرم باعث شد که دور و اطرافم پر بشه از کلی خرت و پرت و آت و آشغال که سالها بود برام کارایی نداشت‌
از همونجا دست بکار شدم .
چند تا گونی برداشتم چشمام رو بستم و هر چی ‌که دم دستم بود رو گذاشتم تو گونی
خیلی از وسایل رو دو دل بودم بین انداختنشون تو گونی و ننداختنشون
اما به خودم اعتنا نکردم و بی توجه به خواسته ی دلم انداختمشون تو گونی
همه رو از پشت بوم فرستادم پایین و شوهرجان هم با تعجب از دستم میگرفت.
چشاش گرد شده بود که من اینهمه وسیله ی دور ریختنی رو تا حالا کجا داشتم 
سه تا گونی خرت و پرت دو تا پنکه ی زمینی یه تلویزیون رنگی متعلق به دو سال پیش که لامپ تصویرش مشکل دار شده و بود گفته بودم شاید یه روزی بخوایم درستش کنیم و یه گاز تک شعله و ...‌‌.‌.
وای که چقدر خرت و پرت دور ریختنی داشتم تو خونه .الکی الکی دور و برم رو شلوغش کرده بودم .قرار شد همه شون رو بدم به این ماشینیهای کهنه خرین .
درسته که پولش خیلی ناچیزن  اما در عوض خونه حسابی جمع و جور شده.
تا حدی جو گیر شده بودم که عنقریب بود شوهرجان رو هم بذارمش تو گونی .
بعدا با خودم فکر کردم 
کاش با افکار و عقاید و احساساتمون هم هر چند وقت یکبار همین برخورد رو میکردیم 
چرا دل به یه سری افکار قدیمی و پوچ سپردیم و صرفا بخاطر اینکه یه روزی باهاشون زندگی کردیم خودمون رو مجبور میکنیم که تا آخر عمر اونا رو با خودمون یدک بکشیم  و دلمون نمیاد از خودمون جداشون کنیم.
افکار و احساساتی ضرری نداشته باشن فایده ای هم برامون ندارن اما فضای خالی فکر و اندیشه و قلب و احساسمون رو پر کردن  که سبب میشن برا یه فکر نو  جا نداشته باشیم 
تصمیم گرفتم بعد از این همیشه برای وسایل نو و جدید و افراد نو و جدید و افکار نو و جدید جا به اندازه ی کافی برا خودم تو زندگیم جا ساز داشته باشم 
نمیخوام خودم رو تو گذشته ی زندگیم حبس کنم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 آذر 1396 08:50 ب.ظ
آبجی از حالتون بهم خبر بدید.
من نگرانتون هستم.
ماتیسا سلام عزیزم
شرمنده که نگرانت کردم
دیروز یه کوچولو حالم روبراه نبود برا همین نبودم .
سه شنبه 7 آذر 1396 08:44 ب.ظ
«درد داره!»
درد داره که ببینی
خاطره هایی که
میخواستی باهاش بسازی رو
با یکی دیگه داره میسازه...
ماتیسا سلام‌ دوست عزیز
ممنون از حضورت
سپاس از کامنتای زیباتون
سه شنبه 7 آذر 1396 07:41 ب.ظ
سلام اجی دنیا
حاااااااااااااااااال شما چقدره ؟ فقط طولشو عرض کردم کلشو نپرسیدم
خوبین چه خبر اجی
ماتیسا سلااااااام بر داداش ددری خودمون
ببینم بازم رفته بودی ددر با دوستان؟؟؟
ما حال نداریم که بهت بگم طول و عرضش چند متره
سلامت باشی داداشم
خدا رو شکر که نفسی میاد و میره
سه شنبه 7 آذر 1396 12:38 ب.ظ
سلام آبجی جونم.
حالتون خوبه؟
ماتیسا سلام عزیزم
نگران نباش عزیزم
ببخشید که نگرانتون کردم
سه شنبه 7 آذر 1396 10:00 ق.ظ
خدایا
آغاز امامت حضرت مهدی
آغاز پاکی
آغاز خوشبختی
آغاز ارامش
آغاز موفقیت و
آغازبهترین ها برای زندگی
دوستانم باشد

سلام صبحت بخیر خواهر خوبم . تعطیلات خوش گذشت ؟
ماتیسا سلام عزیز دلم
این روز رو به شما هم تبریک میگم
والا تعطیلات ما که به مراسم سوم یکی از مادران پیر محله مون گذشت
ایشالا که به شما خوش گذشته باشه
دوشنبه 6 آذر 1396 09:29 ب.ظ
سلام
گفتم اول حال و احوال بپرسم بعد شرو کنم به خوندن
منم خوبم مرسی...
اون اتاق زیرشیروونی رو فرشش کنین واسه من دیگه
ماتیسا سلام بر پسر گلم
ببینم حتما بایست زور بالا سرت باشه تا پستام رو بخونیشون؟؟
در ضمن ما اتاق زیر شیروونی نداریم اونی که اینجا تعریفش رو شنیدی کلا پشت بوم خونمونه با سقف چوبی و حلبی قدیمی
دوشنبه 6 آذر 1396 07:33 ب.ظ
سلااااااام دنیای من
خوبی؟
فاطمه جان خوبه؟
شمال هواش چطوره؟
ماتیسا سلام بر خانم خیاط باشی
هنرمند خانمی از سرزمین آذری
خوب که نمیشه گفت هستم
هییییی بد نیستم
خدا رو شکر هنوز زنده ام
شمال هواش یه روز آفتابی و دلچسب و یه روز هم میبینی سرد که من اصلا دوستش ندارم
دوشنبه 6 آذر 1396 02:53 ب.ظ
سلاااااام خاخر جان
ماتیسا سلام جان خاخر مازرونی
چی تی هستی خاخر؟؟؟
دوشنبه 6 آذر 1396 02:42 ب.ظ
سلام
امروز هم از اون روزهایی است که حوصله نت نداری ؟
ماتیسا سلام
روزهای تعطیل معمولا نمیام نت.
دوشنبه 6 آذر 1396 11:01 ق.ظ
سلام
خوبین؟؟چخبرا؟؟
ماتیسا سلاااااام گل پسرم آقا مهدی
آقا پارسال دوست امسال آشنا
دوشنبه 6 آذر 1396 10:06 ق.ظ

یازده بار جهان گوشه ی زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریه ی باران کم نیست

سامرائی شده ام ، راه گدایی بلدم
لقمه نانی بده از دست شما نان کم نیست

قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند
بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست

یازده بار به جای تو به مشهد رفتم
بپذیرش به خدا حج فقیران کم نیست

زخم دندان تو و جام پر از خون آبه
ماجرائی است که در ایل تو چندان کم نیست

بوسه ی جام به لب های تو یعنی این بار
خیزران نیست ولی روضه ی دندان کم نیست

از همان دم پسر کوچکتان باران شد
تاهمین لحظه که خون گریه ی باران کم نیست

در بقیع حرمت با دل خون می گفتم
که مگر داغ همان مرقد ویران کم نیست

سید_حمیدرضا_برقعی
ماتیسا
یکشنبه 5 آذر 1396 09:59 ب.ظ
بازم سلااام به اجی دنیاای گل
ماتیسا سلااااام داداش روح اله ی گرامی
داداش ماتیسا اسم‌دخترم نیست
ماتیسا یه اسم خوشگل دخترونه ی مازنیه
به معنی ماه تنها
هم از خود اسم و هم از معناش خوشم میومد برا همین ازش تو وب جدید استفاده کردم .
یکشنبه 5 آذر 1396 06:44 ب.ظ
داغ امام عسکری دلها شکسته

در ماتم بابای خود مهدی نشسته

گرد مصیبت چهره ی عالم گرفته

زهرا ز داغ لاله اش ماتم گرفته . . .

شهادت_امام_حسن_عسکری (ع) تسلیت باد.

ماتیسا بر شما هم‌تسلیت
یکشنبه 5 آذر 1396 01:46 ب.ظ
سلاااااام مه خار خاخر مازرونی
من خار و خش هستمه شکر خدا

خاخر جان مه ترس از ارتفاع خَله هسته
تا حدی که بعضی از پل های هوایی که وشون پله أته کمه مار پیچ شکل هسته ونه بالا نشومبه و
ترجیح دمه از خیابون عبور هَکنم حتی اگه ماشین با سرعت بوره و خطر داشته بوئه
ماتیسا سلام جان خاخر جان
نا بابا
جدی گانی
من از بیشترین چیزی که ترسمبه رد شدن از خیابون هسته
اگه قرار بوشه خیابون جه رد بوشم پل هوایی که خاره حاظر هستمه کوه قاف جه هم رد بووشم اما خیابون جه رد نووشم
یکشنبه 5 آذر 1396 09:36 ق.ظ
ماتیسا
سپاس از حضورتون.
یکشنبه 5 آذر 1396 08:21 ق.ظ
میگما
پس ابجیت اهل کاشانه
سهراب را هم میشناسه
ماتیسا آبجیم اهل کاشان نیست
صد سال هم اگه اونجا باشه خودش رو اهل ساری میدونه
هیچوقت با غربت اونجا کنار نیومده
آبجیم گلاب و عرقیات کاشان رو بهتر از سهراب میشناسه
یکشنبه 5 آذر 1396 07:51 ق.ظ
بوی عطر گلاب تواتاق پیچید
این چه گلابی بود
دست مریزاد اجیخوش ذوق وسلیقه
ماتیسا گلاب قمصر کاشان بوده
یکشنبه 5 آذر 1396 07:38 ق.ظ
سلام....
خوبی ؟
ماتیسا سلام
صبح شما بخیر
ممنون از شما.......
یکشنبه 5 آذر 1396 07:27 ق.ظ
زندگی موسیقی گنجشک هاست
زندگی باغ تماشای خداست...
زندگی یعنی همین پروازها،
صبح ها،لبخندها،آوازها...
سلام صبح بخیر اجی دنیاااااااا
ماتیسا سلااااااام بر داداش ماهان گل گلاب
شنبه 4 آذر 1396 11:44 ب.ظ
سلام آبجی دنیا شبتون بخیر خوبین . چه خبرا خوب کاری کردین وسایل اضافی را گذاشتین توی گونی . بیچاره شوهر جان از ترس که تتدازینش توی گونی هیچ نگفت
ماتیسا سلام داداش مراد
ته حال و احوال چی تیه
خار هستی؟
اره برار مه مردی جان از ترس دهی بیه دل باد دا
دونسته اگه ونه خانم شه تصمیم ره بیره حتما عملیش کانده
شنبه 4 آذر 1396 09:09 ب.ظ
یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از توی کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید.

آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟
ماتیسا با اینکه قبلا هم خونده بودم این شعر رو اما بازم دوست داشتم
ممنون از شما
شنبه 4 آذر 1396 07:04 ب.ظ
سلام خاخرجان
وای من از این مدل خونه ها دوس دارم
هایدی؟ ههههه نوستالژی بود
اوف چه کیفی کردی این همه چیز انداختی بیرون
زنا توو این مسائل خیلی جوگیر میشن کلا
نه نه شوهرجان گناه داره
آبجیم جا واسه داداشیت باز کردی یا نه؟
خداییش کنار دبه ترشی جا واسم باز نکرده باشی ههههه
میخوام همون اتاق شیروونی کنار پنجره تخت بندازم
ماتیسا سلام داداش سید
الان برا داداشم جا به اندازه ی کافی داریم
تشریف بیار شمال منم قول میدم تخت شما رو بزاریم رو پشت بوم خونمون اینجوری فضای اتاقمون هم اشغال نمیشه
تو پشت بوم جا برا همه داداشا هست قدم همگی به روی چشم
آبجیا هم جاشون داخل اتاقه شما هم قدمتون به روی چشم آبجیای عزیز
خیالت راحت من اصلا تو خونه سیر ترشی ندارم
شنبه 4 آذر 1396 06:41 ب.ظ
سلام آبجی جون
حالتون چطوره؟
خدا قوت . کار خوبی کردی
منم هر چند وقت یه بار میوفتم به جون خونه و وسایل اضافی رو رد میکنم میره
جالبه چند سال پیش که انتقالی گرفتم و برگشتم قم تمام وسایلم رو به فامیل بخشیدم حتا اجاق گاز و یخچال و فریزر رو لوازم اساسی رو از بندر خریدم ولی بقیه وسایل موند تا پول دستم بیاد بخرم ولی واقعا کیف داشت وسایل کهنه رو جا گذاشتم و وسایل نو رو جایگزین کردن
جایگزین کردن افکارمون هم حتما همین لذت رو بهمون میدا
ماتیسا آره آبجی خیلی لذت داره که کل وسایل خونه رو بدی ببرن بجاش وسایل نو و جدید بگیری
اما حیف که همیشه ی خدا این آقایون تو جیبشون شپش پر میزنه و لذت همچین کاری رو از خانماشون دریغ میکنن
الان میتونم درک کنم اون لحظه چه لذتی رو تجربه کردی
لذت دور انداختن افکار کهنه و پوسیده خیلی خیلی بیشتر از اینهاست
شنبه 4 آذر 1396 04:11 ب.ظ
خاخر جان یاد یه خاطره در مورد پشت بوم افتادم
سال ها پیش که من کوچیک بودم همیشه دلم
می خواست برم توی پشت بوم مون رو که مادر
و خواهر و برادرم میرفتن تا وسیله بگیرن رو ببینم
ولی نمی رفتم چرا چون از ارتفاع می ترسیدم
و اینکه ارتفاع پشت بوم ما تا زمین یه کم زیاده

خلاصه یه بار گفتم منم با مادرم برم بالا
با ترس و لرز یواش یواش رفتم تو و
یه سرک به پشت بوم کشیدم مادرم کارش
اون بالا تموم شد گفت بیا بریم پایین
گفتم تو برو من میام، بعد رفتن مادرم
من هر کاری می کردم تا بر ترسم قلبه
کنم و برم پایین نمی شد، همین که پایین رو
نگاه می کردم می ترسیدم و پایی رو که رو پله
نردبون چوبی مون نذاشته بر می داشتم
مادرم چند پله اومد بالا و گفت بیا من هواسم بهت هست، بالاخره با کلی ترس رفتم
پایین و دیگه نرفتم پشت بوم
ماتیسا منم ترس از ارتفاع دارم
پشت بوم خونه ی مامان و بابام ارتفاعش یه خورده زیاده
یکبار رفتم اون بالا که کلی خودم رو فحش بارون کردم تا برگردم پایین.
البته تا قبل از ازدواجم تموم درختای کوتاه و بلند باغ و خونه رو میرفتم بالاهااااا
اما هر چی بیشتر پا به سن گذاشتم بیشتر از ارتفاع ترسیدم
شنبه 4 آذر 1396 03:57 ب.ظ
سلاااااام خاخر دنیا جان گل خودم
خار و خش هستنی؟

شِمه همه بوم سر دارننی، أمه خِنه هم دارنه
راستش سال ها قبل مه مار خَله پشت بوم
دله وسیله اشتنه و استفاده کِردنه ولی مثل
شما تصمیم بیتنه چیزهایی که لازم ندارننه ره
دیگه نلّن تا تلمبار باوه و همه جا ره بیره
و الان دیگه هیچ چیزی ره پشت بوم نلنه
و خالی هسته

عجب ماجرایی داشتنی شما، واقعا آدم دل نِنه که
بعضی چیزا ره دور بشنه
آفرین به شما که این کار ره هکردنی

چه پست خار و قشنگ و تامل برانگیزی بشتنی
شما خاخر جان

دور بشنین بعضی از افکار و عقیده آدم که
موجب آزار و اذیت آما بونِه هم خَله خار هسته
ماتیسا سلام مازنی کیجا جان
مه حال و احوال خوب و خوش هسته
شما چی تی هستنی،؟؟
اره خاخر جان اما هم اتا پچوک بوم سر دارمی
شنبه 4 آذر 1396 01:21 ب.ظ
نمکییه نون خشکه داری خریمبه
حلب کهنه
وسایل کهنه
اهن کهنه
پلاستیک کهنه
شوهر کهنه خرمبه

سلام بر خواخررر
هرچند متن ات تکراری بود اما قشنگ بود
ولی کاش چشم ات به دبه های سیرترشی می افتاد یاد من میکردی
ما هم میریم بهشهر خونه دوستمون اوناهم شیروانی دارن
اون بالا ووای چه خبره
ماتیسا آقا دیر رسیدی همه شون رو فروختم رفت(الکیییییی)
سلام‌برار
مه متن کجه تکراری بیه ؟؟؟
من دبه ی سیر ترشی که خوبه الان‌دیگه خود سیر خام و سیر داغ و هر چیزی که داخلش سیر داشته باشه منو یاد تو میندازه
اصلا برار مجید مساویست‌ با سیر ترشی
شنبه 4 آذر 1396 12:44 ب.ظ
آفرین
آفرین
آفرین به آبجیم

راستش منم یه ماه پیش همین تصمیم رو گرفتم
دیگه تو گذشته زندگی نمیکنم
خیلی هم حس خوبی دارم
همه غم و غصه هام پررررر

البته کلی خرت و پرت هم ریختم دور
هنوزم خیلی چیزا هستن که باید دور بریزم
آخه ما تو خونه از هر چیزی دوتا دوتا داریم

آبجی فقط شوهر یه دونه دارم

ببین شوهرجان رو تو گونی ننداز به خواهرش میگماااا

ببینم ظرف یکبار مصرف پیدا نکردی؟
ماتیسا به تو هم آفربن آبجی
دیوونه مگه بقیه چند تا دارن
همین یه دونه شون هم مخ ما خانما رو تیلیت کردن دارن میخورن

خواهرش هم با من همدسته و اگه من اینکار رو نکنم خودش دست بکار میشه
از میون اونهمه خرت و پرت یه ۵، ۶ تایی تونستم گیر بیارم
شنبه 4 آذر 1396 11:44 ق.ظ
خیلی قشنگ توصیف کردی خونه را ولی یه ایراد داشت اونم اینه باید یکی دوتا از عکس از خونتون میذاشتین
خوب کردی وسایل اضافی را رد کردی
نه اینکار را نکن شاید شوهرجون یه روز به درد بخوره ادم دیونه
کاش بله افکار بدمون را هم به دور بریزیم شاید برای افکار خوبمون جا واشه
ماتیسا خب بدیش اینجاست که من بلد نیستم عکس از داخل گوشیم تو وبلاگ بذارم
خودمم همین‌فکر رو کردم که پشیمون شدم شوهرجان رو بذارم تو گونی
آقای معلم میگه هر کی که حرف سیاسی میزنه رو بایست کردش تو گونی
خب شوهرجان هم اهل سیاسی بازی نیست
شنبه 4 آذر 1396 11:38 ق.ظ
سلام اجی
وقت شما هم بخیر
اونی که رفته رفته خدابیامرزدش
اونی که مونده درد فراق میکشه
ماتیسا سلام داداشم
روز شما هم بخیر و شادی
اونی که رفته خدا رحمتش کنه
اونی که مونده خدا بهش صبر بده ایشالا
شنبه 4 آذر 1396 10:54 ق.ظ
قبلا هر وقت کسی حرف سیاسی می زد اون رو توی گونی میکردند..
ماتیسا پس واجب شد شما رو بندازیم تو گونی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30