تبلیغات
Banooyeshomali - پرونده ی سلطان مختومه اعلام شد.
 
Banooyeshomali
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ماتیسا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دانلود آهنگ جدید
شنبه 19 تیر 1395 :: نویسنده : ماتیسا

قبل از هر چیز باید بگم این پست رو روز 27 ماه رمضون نوشته بودم اما این نت شیطون آخر کار وقتی خواستم مطلبم رو ثبتش کنم بازی در آورد و قطع شد منم باهاش قهر کردم و چند روز نیومدم نت.........

و اما ماجرای پست جدید.......

دو روز پیش دم افطار شوهر جان با کلی خرید که بخاطر مهمونای گرامی کرده بود اومد خونه......

منم بیصبرانه منتظرش بودم تا با خریدهای شوهرجان برنامهی افطاری رو به بهترین نحو ممکن برگزار کنم....

شوهرجان بعد از تحویل دادن خریدها یه راست رفت سراغ سلطان عزیزش.....

یادتونه دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..

منظورم همون خروس عزیز دردونه شه که قبلا"در موردش پست گذاشته بودم....

آخه در کمال ناباوری هنوز هم زنده بود.

البته بیشترین دلیلش رسیدگیهای بیش از حد شوهرم وگاهی هم من بود....

چندین بار پیش دامپزشک های مختلف برد و نشونش داد و هر چند وقت یکبار داروی جدیدی میگرفت به امید اینکه این دارو دیگه اثر خواهد کرد....

هر کی  میدید میگفت باید حیوون زبون بسته رو بکشین تا اینهمه زجر نکشه.

اما شوهر جان همچنان امید به بهبودیش داشت.

گاهی فکر میکنم اگه سلطان میتونست حرف بزنه رضایت به اینکه سرش رو از تنش جدا کنیم تا دیگه عذاب نکشه میداد یا نه؟؟؟؟؟

یه جور اتانازی......

همون روشی که بین انسانها روج پیدا کرده....

یعنی کسی که بیمار شده و مطمئنه که از بیماریش جان سالم به در نمیبره برای اینکه روزهای سخت بیماری رو تجربه نکنه و زجر نکشه رضایت میده با شیوه های بدون درد پزشکی به زندگیش خاتمه بده و در اوج خوشی از این دنیا بره......

خب از اونجایی که سلطان نمیتونست چیزی بگه و شوهرم تصمیم گیرنده بود  اونم رضایت به این کار نمیداد....

خلااااااااااااااااااااصه........

سفره ی افطار گذاشته شد و مهمونای عزیز تشریف آوردن و مهمونی هم به بهترین نحو برگزار شد....

بعد از رفتن مهمونا شوهرم رو کرد به من و دخترش و گفت:

غروب دم افطار که رفتم سراغ سلطان دیدم داره بال بال میزنه......

گرفتمش بغلم .....

یه لحظه نگام کرد و بعد چشماشو برای همیشه بست و مرد......

همینجوری هم که داشت تعریف میکرد اشک از چشماش سرازیر بود....

نمیدونستم چی بگم.

فکرشو نمیکردم که دیگه اونقدر براش عزیزه که بخاطرش جلو من باز اشکالی نداشت اما جلو دخترش اشک بریزه.

دست خودش نبود نمیشد جلو جاری شدن اشکش رو بگیره.

واقعا" دوستش داشت.

ناگفته نماند سلطان هم به شوهرم خیلی وابسته بود.

یکبار دیگر تاریخ تکرار شد....

و باز هم من چراغ به دست زیر درخت نارنج حیاط ایستادمو شوهرم با بیل برای سلطان عزیزش کنار مرغ سفیدی که چند ماه پیش چالش کرده بود قبر کند و دفنش کرد....

لحظه ی اخر سه تا از پرهای دمش رو کند و به رسم یادبود زدش به دیوار اتاق تا همیشه یاد و خاطره ی سلطان براش زنده بمونه....


یادش بخیر......


"ماتیسا "





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 13 آبان 1396 04:44 ب.ظ
سلام خواهرجان خوبی؟
چه خبرخوسحالم که برگشتی

نمیدونم چراگریم گرفت این پستوکه خوندم...
ماتیسا سلااااااام خوشگل خانم
خیلی خوش اومدی عزیزجان
نه تو رو خدا
نخواستم اشکت رو در بیارم کهههههههه.
چهارشنبه 10 آبان 1396 04:36 ب.ظ
رضایت میداد که کشته بشه و رها بشه
شوهرجان چه روحیه ی لطیفی داره
خدا به دلهای شما آرامش بده
ماتیسا منم مثل شما فکر میکنم که راضی تر بود بخواد کشته شه
آره داداش ....شوهرجان روحیه ش خیلی لطیفه
آرامش شما هم آرزوی ماست داداش
شنبه 2 مرداد 1395 08:26 ب.ظ
عجب حس قشنگی داشت همسرتون.
قلم تون بدک نیست.هنوز جای کار داره.
ماتیسا قلم من حالا حالاهاااااااااااااااا کار داره
شنبه 19 تیر 1395 06:29 ب.ظ
به اینکه من کورم ندیدمش خو
اخی تسلیت میگم
ماتیسا خیلی ممنون از همدردیت عزیزم
شنبه 19 تیر 1395 04:03 ب.ظ
تسلیت عرض میکنم......
امیدوارم غم آخرتون باشه.....
تسلیت ما را به شوهرجانتان ابلاغ بفرمایید..
ماتیسا ممنون آقا معلم...
کاش تشریف میاوردین شمال خودتون حضورا" بهش تسلیت میگفتین.
یه تفریحی هم میشد برای اهل و عیال.
شنبه 19 تیر 1395 03:26 ب.ظ
قربونت عزیزم
چه خرووسی
من ندیده بودمش قبلا
ماتیسا به چی میخندی ؟؟؟؟؟؟؟؟
مثلا" ما عزاداریم هااااااااااااااا......
آخه سلطان عزیزمون رو از دست دایم
شنبه 19 تیر 1395 01:36 ب.ظ
سلام عزیزم
خوبم گلم
توخوبی
فدات
ماتیسا خوشحالم که هستی دوست خوبم
شنبه 19 تیر 1395 12:26 ب.ظ
دم نتت گررررررررررم
ماتیسا سلاااااااااااااااااااام عزیزم.
خوبی ؟؟؟؟؟؟
خوش میگذره؟؟؟؟؟
خوشحال شدم از دیدنت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.