تبلیغات
Banooyeshomali - اندرحکایات سفر به کاشان 7
 
Banooyeshomali
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ماتیسا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دانلود آهنگ جدید
سه شنبه 1 خرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا
دسته جمعی رفتیم بازار کاشان 
همون بازار قدیمی و سر پوشیده چند باری رفته بودم و دیده بودمش 
از آخرین باری که دیده بودم هیچ تغییری نکرده بود 
مثل بعضی از آدما که هر چقدر هم از سنشون میگذره اصلا انگار نه انگار و تکون نمیخورن 
بازار هم مثل همون آدما تکون نخورده بود البته به جز قیمتهاش که تکون که خوبه مثل تموم بازارهای دیگه ی ایران انگاری زلزله تکونش داده و آوار قیمتهاست که میریزه سر مشتری 
سر ظهر بود که فاطمه زنگ زد 
تازه بیدار شده بود و تازه میخواست صبحانه و ظهرانه ش رو با هم بخوره 
گفتم حواست به بابا هست دیگه ؟؟؟
از صبح تا حالا خوابیدی پس کی به بابا صبحانه داده؟؟
برگشت بهم‌گفت 
تو که نیستی بابا کلا از خواب و خوراک افتاده 
زن دایی و عمه چند شبه برامون شام مفصل فرستادن بابا همش میگه من میل ندارم خودت بخور 
چند بار هم ازش خواستم یه چیز درست کنم گفت من که نمیخورم برا خودت یه چیز درست کن بخور 
بعد خندید و گفت 
مامان زودتر برگرد میترسم بابا خودش رو به کشتن بده اگه همینطور پیش بره 
دروغ چرا 
تو دلم یه جورایی ذوق مرگ شدم که تونستم به هدفم برسم و کاری کرده بودم که قدرم رو بدونه و متوجه باشه که نبود زن در خانه یعنی نبود شادی و نشاط 
نبود نظم و آرامش 
و اینکه وقتی یکی مثل من حاظر شده به این حال و روزش بندازه یعنی دیگه زده به سیم آخر که چقدر نیاز به تفریح و سفر داشته ووووووووووو
اما این دل لامصبم عجیب براش سوخت 
حس عجیبی بود 
هم یه غرور شیرین و هم عذاب وجدان 
اااااه 
مردم حس میگیرن منم حس گرفتن تو اون لحظه 
خودمم نفهمیدم چه مرگمه الان میبایست خوشحال باشم که فهمیدم شوهرجان چقدر بهم وابسته ست ویا عذاب وجدان بگیرم که چرا به این روز انداختمش 

زنگ زدم به شوهرجان و حالش رو پرسیدم 
سعی کرد خیلی عادی جوابم رو بده 
تا خواستم قطع کنم گفت کی بر میگردین؟؟؟
گفتم والا هنوز دقیق مشخص نکردن یا صبح جمعه یا شنبه 
گفت نه دیگه سعی کنین همون جمعه حرکت کنین 
باهاشون حرف بزن و راضی شون کن جمعه برگردین 
گفتم باشه باهاشون صحبت میکنم 
حالا بگو تو چرا غذایی که خواهرت فرستاده رو نخوردی ؟
گفت معده یه خورده اذیت میکنه همین چای بیسکوییت و این چیزا برام بهتره 
گفتم اوکی بیشتر مواظب خودت باش 
گفت تو هم مواظب خودت باش 
اوج دلتنگیهامون به همین مواظب خودت باش ختم شد و خلااااااااااااااص

ادامه دارد .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 7 خرداد 1397 01:11 ب.ظ
تو کامنتهات حرف از لیز خوردن از رو مرزهای شالیزار زدی...اااخ که ما شمالیها چه خاطراتی از این لیز خوردنا داریم...

همین دیروز پدرم داشت کود میزد منم کیسه ها رو میبردم براش...یه جا مرز تیل(گل) بیه و تیلش هنوز خشک نشده بود که دمپاییم گیر کرد و افتادم تو شالیزار...

یه خاطره دیگه غیر لیز خوردن بگم...

چند سال پیش کمباین ساعت یک شب توزمینمون مشغول کار بود...
ما هم جلو کمباین میرقصیدیمراننده کمباین ترکمن بود از خنده افتاده بود کف کمباین داشت میترکید ازخنده
دوشنبه 7 خرداد 1397 01:03 ب.ظ
سلام خاخر جان
بد نیمه..شمه حال خاره
بینج تازه کم کم در سوز وونه...اززمان تیمجا زردوزار بیه...او افتضاحه...ساعت کاری مرداب هم کم بیه...موتور اب دارمی...واقعا خله بد بیه...

فعلا کود زمبی بعدش وجین

شمه بینج در چه حاله؟؟؟
شنبه 5 خرداد 1397 08:56 ق.ظ
سلام ودرود بر بانوی اعظم شمال صبحتون بخیر وشادی
شاد وسلامت باشید
ماتیسا برقرار و پیروز باشین استاد
شنبه 5 خرداد 1397 06:00 ق.ظ

امروز را شروع کن

به لطف ومهر الهی..

یارب تو در این صبح طلایی

نظری بردل ما کن

حیف است نبریم لذّت ایام

که امروز قشنگ است...

سلام روزتون عالی و پرازشادی
ماتیسا سلام
صبح عالی متعالی
جمعه 4 خرداد 1397 09:42 ب.ظ
.
یا رسول الله !!

دراین روزها و شبهای عزیز فرزندانمان را به حسینت,
پدرانمان را به علی و مادرانمان را به زهرایت میسپاریم و.......

شوهرانمان
را به ابن ملجم مرادی!

شرمنده م متقاضی این پست زیاد بود خانما التماس دعا داشتن منم گذاشتم.
وگرنه من کجا و این پستا کجا
ماتیسا تا خودم هستم چرا شوهرجان رو بسپرم دست ابن ملجم؟؟
جمعه 4 خرداد 1397 07:18 ب.ظ
سلام بانوی شمالی طاعات و عبادات شما مقبول حق
برنامه ماه عسل شروع شد که دارم نگاه میکنم گفتم عرض ادبی داشته باشم و بهت بگم سر سفره افطار برای خوش بو کردن دهانت،برای پاکی قلبت و برای نفس مسیحاتون صلواتی بفرست .
التماس دعا .....
ماتیسا سلام داداشم
محتاجیم به دعا
ممنون که به یادم بودی
جمعه 4 خرداد 1397 10:52 ق.ظ
سلام صبحتون به خیر
شعری مازنی البته من که خودم متوجه نشدم

مازرون من ت هواره خامه
من ت مردم با صفاره خامه

همه جا سبزه و همه جنگل
من ت کوه و ت دریاره خامه

خشی و صفا ت مرز و بومه
من ت رامسر تا گلوگاره خامه

ت کچیک وچون بازی ها ر گمه
من ت هفت سنگ،اغوزکاره خامه

ت مردم دل همه جا شاد هسه
من ت عروسی،چکه سماره خامه

اینجه چهار فصل بهشته ولی
من ت اینای دله ماهه بهاره خامه

هره ماه و سیو ماه و میره ماه
من ت هر ماه نا،کرچی ماره خامه

همه با غدار و همه بیج کارنه
من ت گسفن شونه صحراره خامه

دباره بهار بیه بله بینج بنشاییم
من ت تابسون کمل کوفاره خامه

اغوز خرش و هلی غرو خاره
من ت اتا کیی پلاره خامه

جان مازرون من ت هواره خامه
من ت مردم با صفاره خامه

ت مردم همه غیرتی و شجاع
من ت همه جنگه شهداره خامه

خشگل زنا و قشنگ مردی داینی
من ت کیجا قد بلند بالاره خامه

همه کشتی گیرو همه سر ب زیر
من ت جان مازرون جووناره خامه

گلج امه سر دره لمه امه زیر پا
من ت مردمون کهنه قواره خامه

پهنه کلا و امازاده عبدالله داینی
من ت حاجی شیخ موساره خامه

مردم همه نماز خون و با روزه
من ت مردمون با خداره خامه

همه گت مردی و پر اوازه
من ت هادی نوروزی هاره خامه

نیما یوشیج هسه ت شاعر
من ت پازواری و طالباره خامه

امیری و کتولی بخونن ت مردم
من ت اون طالب طالباره خامه

مازرون من ت هواره خامه
من ت مردم با صفاره خامه

شاعر : جواد ادبی فیروزجاه
ماتیسا نهههه این انصاف نیست
خداییش کلی براش وقت گذاشتم معنیش کردم
اومدم ثبتش کنم ثبت نشد
پنجشنبه 3 خرداد 1397 09:10 ب.ظ
سلام ودرود شب خیر بانوی اعظم
ماتیسا سلام و سپاس استاد گرانقدر
پنجشنبه 3 خرداد 1397 08:40 ق.ظ
سلااااام بر ماتیسای پرماجرا خوبی؟
حالا کلا بگیم جهانگرد یا نه؟ گمونم خودتو واسه جهانگردی آماده کردیا
ماتیسا جهانگردم دیگهههههههه
برا حهانگردی که نبایست حتما مارکوپولو باشی
پنجشنبه 3 خرداد 1397 08:08 ق.ظ
سلام ودرود فراوان صبحتون به خیر وشادی
خدا قوت
چهارشنبه 2 خرداد 1397 08:52 ب.ظ
سلام شب خیرطاعات قبول
یعنی توی مزرعه تون هندونه هم کاشتید
ماتیسا سلام استاد عاقبتتون بخیر
طاعات شما هم‌قبول
نه استاد ما هندونه نکاشتیم
چهارشنبه 2 خرداد 1397 08:18 ب.ظ
ای که از لطف سراسر جانی
جان چه باشد؟ که تو صد چندانی
عراقی
ماتیسا سپاس از شما داداش
چهارشنبه 2 خرداد 1397 05:55 ب.ظ
. . . . سلام دیگر خسته شدم یك خاطره صبح
. تعریف كردم تائید نمی كنید و من خودم را
. گول میزنم خب اینو زودتر می گفتید
ماتیسا شرمنده دوست من که منتظرتون گذاشتم
چهارشنبه 2 خرداد 1397 03:20 ب.ظ
سلام.من بانظر اون دوست عزیزموافق نیستم که هربار شوهرتو تنهارهاکنی.اصلا چه معنی داره ازدست ما درامان باشند.
ماتیسا منم با نظر شما کاملا موافقم عمه جان
چهارشنبه 2 خرداد 1397 01:59 ب.ظ
سلام.خداقوت بانوجان
ماتیسا سلام عمه جان
سلامت باشی
خدا عمرت بده [بوسه]
چهارشنبه 2 خرداد 1397 10:47 ق.ظ
. با بهترین درودهایم .
. من خاطره ام را در وبگاه ناجی دل های شیسكته !! نوشتم . كه چقدر پایم لیز خورده از
. لبه شالیزارها و افتادم وسط برنج ها . تمان تنم از خارها دو روز می خارید . البته
. بازم میرفتم . اصولا تابستون ها كه بشمال می رفتیم یك سری هم به شالیزارها میزدم . زیرا
. عاشق عطر غروبانه ی برنج ها بودم . اما . اكنون دیگر آن شوق و ذوق و آن وقت و زمان را
. ندارم . نهایت 4 / 5 روزی و بعد كرج و منزل
. این هم خاطره بنده . همشهری شما
ماتیسا سلام همولایتی به عبارتی
لیز خوردن از رو مرزهای شالیزار نشستن داخل آب و گل داخل دشت که حرفه ی اصلی بنده ست
در این زمینه رکورد دارم
چهارشنبه 2 خرداد 1397 10:00 ق.ظ
سلام
هر طلوعی تولدی دوباره است

و هر تولدی شروعی دوباره!

صبحتون بخیر

لبتون خندون

دلتون بی غم

زندگیتون پر از عشق و امید

ماتیسا سلام استاد
صبح عالی متعالی
چهارشنبه 2 خرداد 1397 05:46 ق.ظ
ماتیسا
چهارشنبه 2 خرداد 1397 12:14 ق.ظ
سلام. آبجی جان
شعارمون رو تکرار کنیم ؟
آبجی واقعا تو زندگی نیازه گاهی اوقات از هم دور باشیم واقعا اینجور مواقع قدر هم رو میدونیم
پس برای اینکه به این هدف برسی سالی یکی دو مرتبه بذار برو
ماتیسا سلام عزیزم
درست میگی آبجی
اما میترسم از اونطرف بوم بیفتم
برا اینکه قدرم رو بدونه هی برم سفر و کم کم به نبودم عادت کنه و دیگه بگه بدون تو راحت ترم
والا آبجی ما که شانس نداریم
همون ۹ سال یکبار برم به گمونم بسشه
سه شنبه 1 خرداد 1397 11:16 ب.ظ
خدایا

دراین شب تو رامهربانیت قسم
دلهاى گرفته را شاد
ودست هاى نیازمند رابى نیازگردان
وقلبى نورانى،تنى سالم
زندگى ارام
نصیب دوستانم بگردان...

شبتون بخیر
ماتیسا سلام داداشم
روز شما بخیر و خوشی
سه شنبه 1 خرداد 1397 10:34 ب.ظ
سلام مه خاخر
شوهرجانو ببین چه از خوابو خوراک افتاده
معلومه به دنیابانو وابسته س
البته دنیابانو هم تا قبل از سفر کاشون اوج وابستگیشو به شوهرجان نشون داده بود که سفر کاشون معادلاتو بهم زد
ماتیسا سلام داداش
کار ما از خواب و خوراک انداختن شوهرجانه
خییییییییییلی هم وابسته
اصلا من یه چی میگم شما یه چی میشنوی
با این سفر حساب کار دستش اومد
سه شنبه 1 خرداد 1397 10:01 ب.ظ
سلام
شوتَ خیر
نمازو روژِت قبول
اِ نوم بوسوتو شومی تو هم کاریَ؟
ماتیسا سلام استاد
روز شما بخیر
طاعات شما هم قبول
آخریش رو متوجه نشدم لطفا برام معنا کنین
سه شنبه 1 خرداد 1397 06:37 ب.ظ
سلام ابجی...
خوبی
حاج خانم من هم هر وقت میره سفر من خیلی دلتنگش میشم...خیلی بهش وابستم

مجردی بد دردیه...آدم سریع میره تو احساس و رویا
برگرفته از رمانهای دوران مجردی مجتبی
ماتیسا سلام داداشم
درمان دردت ازدواجه داداش
بگیر ازدواج کن تا سر به کوه و بیابون نزدی
سه شنبه 1 خرداد 1397 05:52 ب.ظ
پدرعشق بسوزد...سلام مرسی از خاطره نویسی توپ.عالی
ماتیسا پدر عشق بسوزه بسوزه بسوزه
که شدم بخاطرش با نمره ی بیست رفوضه
من نمیگم جناب خواننده ی این آهنگ میگه
سلام
سپاس از حسن نظرتون
سه شنبه 1 خرداد 1397 12:26 ب.ظ
سلام ابجی شمالی مهربان
شما ثابت شده اید برای ما، انشاله تنتون سالم و دلتون خوش باشد ...
ماتیسا سلامت باشی داداش
سه شنبه 1 خرداد 1397 11:55 ق.ظ
سلام ابجی ماتیسای شمالی گل
ایام بکامتان ، نماز روزه تان قبول حق
ممنون که زحمت کشیدیدو کلبه ی ما رو منور ساختید..
ماتیسا خواهش داداش
وظیفه ست
جبران زحمتهای شما که نمیشه
سه شنبه 1 خرداد 1397 11:54 ق.ظ
در قیامت چون نمازها را بیاورند در ترازو نهند
و روزه ها را و صدقه ها را همچنین
اما چون محبت را بیاورند محبت در ترازو نگنجد.
پس اصل محبت است
اکنون چون در خود محبت
می بینی، آن را بیفزای تا افزون شود.....
فیه ما فیه مولانا
ماتیسا
سه شنبه 1 خرداد 1397 11:41 ق.ظ
پیشنهاد میشه از الان برنامه ریزی کنید تاسوعا و عاشورا سفر خانوادگی به کاشان داشته باشید..
مراسم محرم و تاسوعا و عاشورای کاشان دیدنیه..
ماتیسا هر کجا مراسماتش عالی هم که باشه بازم آدم دلش حال و هوای محرم و عاشورا تاسوعای شهر و دیار خودش میخواد
سه شنبه 1 خرداد 1397 11:18 ق.ظ
. . با بهترین درودهایم .
. بچشمم چون درخشیدی بجانم نور بخشیدی
. ز مهرت شد دلم روشن كه تابان همچو خورشیدی
. نشاطم تازه گشت و بر فلك چون زهره رقصیدم
. كه بر چرخ نشاط من تو چون رقصنده ناهیدی
. گهرها تا نیایند از صدف بیرون نمی رخشند
. تو گوهر از صدف بیرون نیافتاده درخشیدی
. باور دارم با كلمات می توان معجزه كرد !! . می توان شعری نو
. پیامی نو ، راهكاری نو را بوجود آورد .
. همچون نوشته های شما . . .
. . .
ماتیسا سپاس از حضور شما دوست عزیز
سه شنبه 1 خرداد 1397 10:26 ق.ظ
باید آقا رضا مرخصی می گرفت
یهویی با فاطمه خانم میومد کاشان..
اینجوری هم شما غافلگیر می شدی هم معلوم میشد واقعا دلتنگ شده هم سفر خانوادگی تر میشد..
ماتیسا خب بد بختی اینجا بود که فاطمه دو تا امتحان سنگین داشت و شوهر جان هم به هیچ وجه نمیشد مرخصی بگیره
وگرنه من اگه عمرا میذاشتم اینا تنها بمونن خونه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30