تبلیغات
Banooyeshomali
 
Banooyeshomali
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ماتیسا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ژاپن موزیک
شنبه 13 آبان 1396 :: نویسنده : ماتیسا

 

زمین در انتظار تولد یک برگ.....

من در حال شمارش معکوس.....

صفر همیشه پایان نیست.......

گاه آغاز پرواز است.......





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 14 مرداد 1398 :: نویسنده : ماتیسا


ارزشش را ندارد زمانت را روی کارهای بی نتیجه بگذاری .... 

ارزشش را ندارد آدم ها را قانع کنی که دوستت داشته باشند .... 

که مجابشان کنی حواسشان به تو باشد .... 

ارزشِ تو و احساسِ تو ؛ بیشتر از این حرف هاست .... 
و ارزشِ تک تک ثانیه های تو .... 

پس رها کن کسانی را که سهمِ تو نیستند .... 

و فرصت بده ؛

به آن ها که تو را دوست دارند و انتظارِ توجه و لبخندِ تو را می کشند .... 

بگذار عطر آرامش و عشق ، در دالانِ زندگی ات بپیچد .... 

در همین ثانیه هایی که هست ، در همین ثانیه هایی که رو به پایان است .... 

زمان را هدر نده !

تو آنقدرها فرصت نداری که منتظر بمانی آدم هایی که دوستشان داری ، تو را دوست بدارند .... 

پس دوست بدار آن ها را که دوستت دارند و قدردانِ آنها باش که قدرِ تو را می دانند

زندگی همینقدر ساده است !

کافیست قواعد را بپذیری ، بیخیال باشی و لذتش را ببری ....



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


از بین آدمای زندگیتون، دل‌نازکا رو بیشتر دوسشون داشته باشید.
بیشتر هوای اونایی که دلشون قد گنجیشکه رو داشته باشید. 
همونا که زود میرنجن و به روت میارن ازت رنجیدن. ولی زودم میبخشنت و یادشون میره چی شده.
همونا که زود عصبانی میشن و از کوره درمیرن و زودم آروم میشن و باز بهت لبخند میزنن.
دل‌نازکا هیچوقت آدمای ترسناکی نیستن!  هیچوقت ناامنت نمیکنن! چون دلِ اینکه کینه ازت بگیرن و بشینن نقشه برات بکشن ندارن! دل نازکا هیچوقت زمین نمیزننت!
قدرِ اونا که دلشون زلالِ آبه و چشاشون آینه بدونید.
فرشته‌های پاک و مهربون زندگی‌ان کسایی که با چند دهه سن و سر و شکل آدم بزرگا، هنوز قلبِ یه بچه دوساله تو سینه‌شون میتپه!

 مانگ میرزایی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 19 خرداد 1398 :: نویسنده : ماتیسا

گاهی " دستبوس  ِ خودمون " باشیم !


دستهایم را دوست دارم .خیلی مهربان است برایم چای میریزد .اجازه میدهد چانه ام را رویش بگذارم و کنار پنجره به بارش باران نگاه کنم . اشک هایم را نرم از صورتم پاک میکند .فنجان چای را برایم نگه میدارد تا جرعه جرعه آن را بنوشم 

فکرهای آزار دهنده ام را برایم در دفترم مینویسد تا ذهنم سبک شود .انگشتهای پاهایم را وقتی از دویدنهای بسیار زوق زوق میکند برایم میمالد .کمی که خسته میشود روی پایم آرام چون گربه ی ملوسی استراحت میکند .میدانم مرا دوست دارد .

وقتی سردم میشود پتو را آرام رویم میکشد .بالش را زیر سرم مرتب میکند تا راحت تر بخوابم .کتابی را که میخوانم برایم آرام ورق میزند. .خاک گلدانهایم را عوض میکند .اتاقم را مرتب میکند با مهارت لباسهایم را تا میکند ودر کشوها میگذارد. برایم غذا میپزد وظرفها را میشوید.

شبها کنار صورتم روی بالش دراز میکشد تا احساس تنهایی نکنم. صبحها زنگ ساعت را خاموش میکند .بدون اینکه از چشمهایم کمک بگیرد تا کمی بیشتر بخوابم وقتی بیدار میشوم پرده را کنار میزند تا نور خورشید را حس کنم .خوشحالم که دستهایم را دارم 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 13 خرداد 1398 :: نویسنده : ماتیسا
در روزهایِ طوفانی بیشتر به آشوبِ دلم نگاه کن ..
گاهی دلگیر که می شوم ، گمان میکنم ؛
تو مدام دست رویِ دست میگذاری
و من صبر رویِ صبر ..
گمان میکنم از قَلَمَت افتاده ام
و بی هدف در کوچه های زندگی پرسه میزنم ..
اما وقتی در پایانِ یک روزِ طوفانی ، داوطلبانه قدری از صبرِ بی پایانت را
به من میبخشی ،
این گمانِ اشتباه را از حوالیِ ذهنم دور میکنم ..
این تویی که صبر رویِ صبر میگذاری ،
فکر رویِ فکر ،
تقدیر رویِ تقدیر ،
عشق رویِ عشق ..
هر چه هست چون منشاءش تدبیرِ توست پس نیک است و عاقبتش خیر ..
لطفاً قدری آرامشِ شیرین رویِ این تقدیر بگذار ..
این روزها تنها دلیلِ آرامشم
همین لحظه هایِ طلاییست که میهمان سفره ی توام ..
چقدر ارحم الراحمینی تو ،
که در هر حالتی بهانه ای برای آرامشِ پس از طوفانِ این دلِ حیران ، در آستین داری ..
آستانه ی امنِ تو تنها مکانِ رسیدن به آرامش است ..
یا رفیقَ من لا رفیقَ له ....
.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 31 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : ماتیسا
بیاید روزه ی پرهیز بگیریم ..

ﮐﺎﺵ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﯾمان ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﭘﺮﺍﻧﺪﻥ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﻃﻞ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻭ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪﻥ ﮔﺮﺑﻪ ﺍﯼ
ﻭ ﻟﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﯾﯿﺪﻩ ﻻﯼ ﻋﻠﻒ ﻫﺎﯼ ﺳﺒﺰ
ﻭ ﭼﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﯾﺎﺱ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺵ
ﻭ ﻧﺎاﻣﯿﺪ کردن ﺳﮕﯽ ...
...
ﮐﺎﺵ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﯾمان ﺍﺯ ﻣﺒﻄﻼﺕ ﺭﻭﺯﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﻏﺒﺎﺭ ﻏﻢ ﺑﻪ ﻗﻠﺐ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﭼﺸﺎﻧﺪﻥ ﺷﻮﺭﯼ ﺍﺷﮏ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ

ﻗﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﻭ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﻥ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺗﻦ ﭘﺮﻭﺭ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ
ﻭ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺑﺮ ﺟﻨﺎﯾﺖ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﯽ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ
ﺗﺎ ﺍﺫﺍﻥ ﺻﺒﺢ

ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺭﻣﻀﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﺗﯿﺮ ﯾﺎ ﺟﻮﻻﯼ ...
ﻫﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ
ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﯼ
ﺍﺷﮑﯽ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﯼ ، 
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ...
....
ﺭﻭﺯﻩ ﯼ ﭘﺮﻫﯿﺰ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ !
ﭘﺮﻫﯿﺰ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ، ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻍ ،
ﺍﺯ ﺭﯾﺎ ، ﺍﺯ ﺗﻬﻤﺖ ،ﺩﻭﺭﻭﯾﯽ ،
ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻧﮓ ....
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺗﺎ ﺑﻮﺩﻩ
ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ
ﻭﻟﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺭﻭﺯﻩ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ……
.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : ماتیسا
قهرمان زندگی من کسی ست ...
که لابلای شلوغی های روزمره ذهنش، گمم نمی کند ...
و به بهانه ترافیک پر ازدحام زندگی، ...
مرا انتهای کوچه بن بست جا نمی گذارد...
قهرمان زندگی من ...
جسارت راستگو بودن به چشمانم را بلد ست ...
و برای فرار از ندیدن دروغ هایش...
به سایه ها پناه نمی برد....
قهرمان زندگی من ...
در پی احتمال داشتن فرصت های بهتر،...
مرا میان بود و نبودش محک نمی زند.
او کاشف منست ...
نه بر هم زننده ام ...
و من تاکنون کسی را نیافته ام ...
که توانا به کشف ...
و نواختن قطعه وجودم و شنیدنش باشد...
از این رو قهرمان زندگیم ...
"خودم" بوده ام و هستم...

#لیلا_هژیر



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : ماتیسا

شعر زیبای و بدون نقطه


دلا کم رو سوی کاری که هردم درد سر دارد
که هر کس در هوس گردد مراد دل هدر دارد

درا در کوی دلداری که گردی محرم دلها
دلی کو گرد او گردد همه در و گهر دارد

اگر درد دلی داری مگو در مسمع هر کس
ره او رو سوی او رو که در هر کو دری دارد

هوای وصل او داری اگر در سر، سحرگه رو
که هر کس وصل او را در دعاهای سحر دارد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 7 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : ماتیسا


نامه‌ی عاشقانه‌ی بسیار خواندنی از زن جوانی که حدود صد سال پیش شوهرش جهت تحصیل به خارج رفته است.


بسم المعطّرٌ الحبیب

تصدقت گردم،
دردت به جانم،
من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده، زن جماعت را کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و وردار و بگذار نکُشد، همین بی‌همدمی و فراق می‌کُشد.

مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد.

پری‌دُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیه‌‌چی‌ها بوده و او بی‌خبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف می‌کشیده!

حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.

اوضاع مملکت خوب نیست؛
کوچه به کوچه مشروطه‌‌چی چنان نارنج‌‌هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادی‌خواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک!

دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشته‌اید و شب به شب بر گیس می‌مالیم!

سَیّدمحمودجان،
مادیان یاغی و طغیان‌گری شده‌ام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان می‌کند و نه قند و نوازش بیگم‌باجی.

عرق همه را درآورده‌ام و رکاب نمی‌دهم، بماند که عرق خودم هم درآمده.

می‌دانید سَیّدجان،  
زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک‌ جا قُرص باشد، صاحب داشته باشد.
دلِ بی‌صاحاب، زود نخ‌کش می‌شود،
چروک می‌شود،
بوی نا می‌گیرد،
بید می‌زند.
دلْ ابریشم است.

نه دست و دلم به دارچین‌نویسی روی حلوا و شُله‌زرد می‌رود، نه شوق وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم.

دیروزِ روز بیگم‌باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز.
حق هم دارد، وقتی آن که باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بُز بالای چشم‌مان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان، دیده را فایده آن است که دلبر بیند.

شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیرزمین مطبخ و زهرماری نشود کار خداست.
چلّه‌ها بر او گذشته،
بر دل ما نیز.

عمرم روی عمرتان آقا سَیّد،
به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم، ولی به واللّه بس است،
به گمانم آن‌قدری در فالکوتهٔ طب پاریس طبابت آموخته‌اید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید.

به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید،
تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید.
دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشهٔ عطری که رو به اتمام است.

زن را که می‌گویند ناقص‌العقل است،
درست هم هست؛
عقل داشتیم که پیرهن‌تان را روی بالش نمی‌کشیدیم و گره از زلف واکنیم و بر آن بخُسبیم.

شما که مَردید،
شما که عقل‌تان اَتّم و اَکمل است،
شما که فرنگ‌دیده‌اید و درس طبابت خوانده‌اید،
مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقص‌العقل چه کند؟

تصدّقت پری‌دُخت
بوسه به پیوست است.

 حامد عسکری
پریدخت ؛مراسلات پاریس_طهران





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 20 فروردین 1398 :: نویسنده : ماتیسا
 بابا لنگ دراز عزیزم 

من آزادم که خدای خود را آنطور که دلم میخواهد مجسم و انتخاب کنم! 
خدای من 
مهربان
بخشنده 
دلسوز
چیز فهم و اتفاقا خیلی هم شوخ است...

بابا لنگ دراز
 #جین_وبستر





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 10 فروردین 1398 :: نویسنده : ماتیسا
آدم باید از یک جایی به بعد، دلخوشی هایش را بسازد. 
دلخوشی از یک جایی به بعد با پای خودش سراغتان نمی آید. سن و سال که کم باشد، دلخوشی زیاد است.
دلخوشی می توانست روزی باشد که زنگ آخرش ورزش داشته باشی، دلخوشی می توانست روزی باشد که برفی سنگین مدرسه را تعطیل کرده باشد، دلخوشی می توانست خریدن یک ماشین کنترل دار قرمز باشد، یا یک عروسک مو زرد ، که هر وقت فشارش بدهی بی درنگ بخندد و تو بال در بیاوری. حتی روزهای جمعه ، حتی غروبش، می توانست دلخوشتان کند.
سن و سال که بالا برود دلخوشی ها رنگ و بویشان فرق می کند. دلخوشی دیگر تک و تنها نمی چسبد. تقسیم کردن دلخوشی از خودش بیشتر به آدم مزه می دهد. دلخوشی از آن دست کارهایی ست که با بزرگ شدن آدم، انجامش دشوار تر می شود. گاهی اوقات برای تقسیمش باید از دلخوشی ات بگذری تا دیگری را خوشحال کنی.
دلخوشی قدرت تقسیم کردن خوبی هاست. 
می دانی رفیق
آدم از یک جایی به بعد شام، تنهایی از گلویش پایین نمی رود. 

#میثم_اسفندیار



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 26 اسفند 1397 :: نویسنده : ماتیسا

دلم نیامد این‌ها را نگویم و سال را تمام کنم.
میدانی بحث سال و ماه و روز نیست، بحث زندگی است. اینکه هر چقدر پیش میرود غافلگیرترت میکند. بحث هیچ است و همه چیز، اصلا بحثی نیست؛ چون هیچ چیز مطلق نیست.
" هرگز " و " ابدا " و " باید " حرف مفت است. حرف حرفِ " احتمال " است و " شاید ".
شاید که بلوغ همین باشد، اینکه بدانی سهم تو از تقویم همین لحظه حال است و  اصرار به قطعیت در این زندگی حماقت محض.
حالا میتوانم برایت آرزوی‌های پیچیده‌تری داشته باشم. مثلا اینکه هر جا لازم شد خودت خودت را از بندِ تعلق آزاد کنی، که خود آزار نباشی، که هر بار امیدت را گم کردی بلد باشی دوباره پیدایش کنی؛ جوری که کم‌ترین زمان را فدای نابلدی کنی.
میدانی بحث یک تقویمِ نو تر نیست، بحث یک نگاه متفاوت‌تر است.
برایت آرزو میکنم بالاخره با پوست و خون‌ات عجین شود که در این زندگیِ عجیب و بخیل ‌هیچ کس جز خودت به فریادت نمیرسد. این لعنتی را ممکن کن " به خودت بیشتر از هر کس و هر چیز بِرِس ".
امیدوارم بعد از این همه سال، بعد پیام‌ تبریک و آرزوهای رنگی و تصمیمات قلمبه سلمبه‌ای که از نیمه راه فراموش‌ات شده، فهمیده باشی که یکِ یکِ امسال قرار نیست انفجار عظیمی رخ دهد؛ تو به تقویم نو سلام میکنی و به مسیر ناشناخته زندگی ادامه میدهی. تنها فرقش کوله‌ایست هر سال سنگین‌تر از سال قبل؛ پُر از تجربه‌هایی که شکل بهبود یافته‌ی زخم هاست.
شاید در تنگناهای این مسیر تنها چیزی که به کارَت بیاید این باشد که به کوله‌ات سر بزنی و در هر قدم تاکید کنی " ادامه دادن کارِ زنده‌هاست "، رویا ببافی و همزمان توقع‌ات را از خودت و آسمان بالای سرت و زمین زیر پای‌ات در منطقی‌ترین سطحِ ممکن نگه داری.
به معنای کاملِ این جمله" مراقبت کن از خودَت "


#پریسا_زابلی_پور





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 19 اسفند 1397 :: نویسنده : ماتیسا
"اسفند" تافته‌ی جدابافته است!
نه می‌توان اَنگ ِ سرمایِ زمستان را به او زد، نه وصله‌ی بی‌حوصلگی غروب‌هایِ بهار به تنش می‌چسبد.
"اسفند" را باید نشست کنجِ حیاط‌خلوتِ ذهن، و عشق‌بازی کرد، با خاطراتِ دور اما ماندگار.
باید دل‌کندنِ آدم‌ها در بین راه را فراموش کرد و گذشت و دل را از کینه‌ها تکاند تا جا باز شود برای شادی‌هایِ نو...
حیف است از "اسفند" با بی‌تفاوتی عبور کنید...
به خودتان بیایید، تمام شده و رفته تا یک سال دیگر.
عطرِ "اسفند" را مهمان ریه‌هایتان کنید، عجیب بویِ نابِ زندگی می‌دهد...

#حس_ناب_زندگی ↯




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 8 اسفند 1397 :: نویسنده : ماتیسا
چقدر خوب شد زن شدیم!
کمد و اتاقمان را به هم می‌ریزیم و همه چیز را از اول سرجایش مرتب می‌گذاریم
آن وقت فکر می‌کنیم آماده‌ایم برای گرفتن تصمیمات بزرگ!
وسط غم‌بادهای روزانه شروع می‌کنیم به شستن ظرف‌ها و بازی کردن با کف روی سینک ظرفشویی،
تمام غم‌هایمان را همراه سرامیک‌ها آشپزخانه می‌ساییم و می‌ساییم و با قدرت‌تر می‌سایم،
جارو رامحکمتر روی فرش می‌کشیم و فکر می‌کنیم تمام خوره های فکریمان از لوله جارو بالا میرود،
دست به ساختن می‌زنیم،
شیرینی و کیک و غذاهای عجیب عجیب میپزیم و از خلق کردن‌هایمان حس بهتری می‌گیریم،
می‌نشینم برای مرتب کردن فکرهایمان رج به رج کامواها را همراه فکرها می‌بافیم!
دکور خانه را عوض می‌کنیم و تنهایی با کشیدن مبل‌ها خودمان را ازنفس می‌اندازیم و فکر می‌کنیم چه انتقامی!
.
بعد به جان خودمان و صورتمان و دستهای‌مان می افتیم.
داشتم فکر می‌کردم چه خوب است به جز پیاده رفتن و سیگار کشیدن‌های معمول مردها ما کارهای متنوع‌تری داریم برای مقابله با مشکلات.
چقدر خوب شد که زن شدیم.

 #نیلوفر_فرجیان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 اسفند 1397 :: نویسنده : ماتیسا
"تقدیم به تو بانویِ ایرانی که شرقی ترین زنِ زمینی"
و سپاس از تو مردی که باران وار سخاوت عشقت را نثارش می کنی.

هیچ ترسی ندارم از عشق
من یک بانواَم 
بانویی از خاکِ آریا
با تنی لبریز از عطر اقاقی
و روحی باران گوُن
طنازم و این 
عین نجابت است 
نه وقاحت 
با من باش
بامنِ من 
با خودِ من 
این تمامِ 
خواستهء من است
حاشا نکن 
تو در گیر منی
تو در گیرِ 
شرقی ترین زنِ زمینی
برایم بساز 
زمینی را که بهشت 
ببالد به بودنش
تو در چشمم خانه کن 
من در تمامت
زندگی می کنم.

#آزاده پیرای#





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 14 بهمن 1397 :: نویسنده : ماتیسا
مردها این پسرکوچولوهای ریش دار
هیچ وقت موجودات پیچیده ای نبوده اند
پیچیده ترین‌شان نهایتا سیگار می کشند و می نویسند یا رئیس جمهور می شوند
اما زن که نمی شوند …
مردها موجودات قدرتمندی هستند
هرچقدر محکم در آغوش بگیریشان اذیت یا تمام نمی شوند
زورشان به در کنسروها، وزنه های سنگین و غُرغرهای زنانه خوب می رسد
تازه پارک دوبلشان هم از ما بهتر است …
مردها پسربچه های قوی اند
اما نه آنقدر قوی که بی توجهی را تاب بیاورند!
نه آنقدر قوی که بدون دوستت دارم های زنی شب راحت بخوابند!
نه انقدر قوی که خیال فردای بچه ها از پای درشان نیاورد!
نه آنقدر قوی که زحمت نان پیرشان نکند!
مردها پسربچه های قوی اند
که اگر در آغوششان نگیری و ساعت ها پای پرحرفی های پسرکوچولوی درونشان ننشینی
ترک می خورند
و آنقدر مغرورند که اگر این ترک هزاربار هم تمامشان کند، آخ نگویند !..
فقط بمیرند …!
آن هم طوری که آب از آب تکان نخورد و مثل همیشه از سرکار برگردند و شام بخورند …
فقط پسرکوچولوی سربه هوای درونشان را می برند گوشه ای از وجودشان دفن می کنند
و باقی عمر را جلوی تلویزیون، پشت میز اداره یا دخل مغازه در حسرتش می نشینند … .

هوای "پسرکوچولوهای ریش دار" زندگی‌مان را داشته باشیم
آنها راه زیادی را از پسربچگی‌شان آمده اند
تا مرد رویاهای ما باشند …
دنیا بدون "دوستت دارم" با صدایی مردانه
جای ناامن و ترسناکی ست …
دنیا بدون صاحبان کفش های ۴۲ و بزرگتر
ردپای خوشبختی را کم دارد …


 " حسنا میرصنم "





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...