تبلیغات
Banooyeshomali
 
Banooyeshomali
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ماتیسا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دانلود آهنگ جدید
شنبه 13 آبان 1396 :: نویسنده : ماتیسا

 

زمین در انتظار تولد یک برگ.....

من در حال شمارش معکوس.....

صفر همیشه پایان نیست.......

گاه آغاز پرواز است.......





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 24 تیر 1397 :: نویسنده : ماتیسا

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻴﻄﻨﺖ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﻭﻗﻔﻪ،
ﺑﻴﺨﻴﺎﻟﻲ ﻫﺎﻱ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ،
ﻧﺎﺯ ﻭ ﻛﺮﺷﻤﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﻦ ﻭ ﺁﻳﻨﻪ
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺑﻲ ﺩﻟﻴﻞ،
ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻣﻬﺎﺭ ﻧﺸﺪﻧﻲ،

ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ،
ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﻧﺎﺯﻙ ﻧﺎﺭﻧﺠﻲ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﺑﻲ ﻫﻮﺍ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ !
ﭼﻪ ﻗﺪﻱ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻃﺎﻗﺘﻢ !
ﺿﺮﺑﺎﻫﻨﮓ ﻗﻠﺒﻢ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﻲ ﻣﻴﺰﻧﺪ !

ﭼﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭﺯﻱ،
ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺖ ﺷﺪﻥ ﻫﻢ ﺭﺿﺎ ﻧﻤﻴﺪﻫﻢ !
ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺷﺪﻥ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﻳﺸﻢ،
ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻧﺶ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ !

ﺟﺎﻱ ﺑﺴﺘﻨﻲ ﻳﺨﻲ ﻫﺎﻱ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ
ﻗﻬﻮﻩ ﻫﺎﻱ ﺗﻠﺦ ﻭ ﭘﺮ ﺳﻜﻮﺕ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ !

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻟﺤﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﻢ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺟﺪﻱ ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻴﺒﺮﻡ ...
ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺷﺎﺩﻱ ﻫﻢ ﻗﻬﻘﻬﻪ ﺳﺮ ﻧﻤﻲ ﺩﻫﻢ ! ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺍﻛﺘﻔﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ !
ﭼﻪ ﭘﻴﺸﻮﻧﺪ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻠﻤﻪ ﺧﺎﻧﻢ !!!
ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺳﻤﺖ ﻣﻴﻨﺸﻴﻨﺪ
ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺳﺮ ﺧﻮﺷﻲ ﻭ ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻟﻴﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ،
ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﺶ ﻭﺯﻧﻪ ﻭﻗﺎﺭ ﻭﻣﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ
ﺭﻭﻱ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﺩ !

ﻧﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺑﺪ ﺑﺎﺷﺪ،ﻧﻪ ! 
ﻓﻘﻂ ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﻭﺯﻧﺸﺎﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﻧﺸﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺩﺭﻭﻧﻢ
ﺯﻳﺮ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﺁﻥ ﺑﻤﻴﺮﺩ ...

امروز شاید روز من نباشد، 
اما من همان دختر دیروزم ، 
روزم مبارک...

#روز_دختر_مبارک




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 20 تیر 1397 :: نویسنده : ماتیسا
من معمولی ام 
از همان زنهای معمولی شهر
كه لباس های گشاد و راحت می پوشند
آرایش شان انقدر دیده نمی شود كه انگار اصلا آرایش ندارند
حواسشان نیست كه باید كجا و چگونه بخندند
خسته كه می شوند یك گوشه ی شهر چهارزانو می شینند و آدمها را نگاه می كنند

از همان زنهای معمولی كه هیچ چیز را معمولی نمی بینند
كه همه چیز را تحلیل می كنند
رفتارها را؛ 
گفتارها را 
كه هرچه می شود خودشان را سرزنش می كنند

من معمولی ام
آنقدر معمولی
كه ساده دل می دهم
ساده می بینم
ساده می خواهم
و 
ساده شاهدِ رفتن ها می شوم
و ساده باز همان لباس هایِ معمولی ام را می پوشم 
و در این شهر
باز هم
معمولی می گردم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 13 تیر 1397 :: نویسنده : ماتیسا

دلم میخواست 
می شد مثل اعضا بدن 
احساس را هم اهدا کرد !

اصلاً هر کسی 
هر چیز به درد بخوری که دارد را باید اهدا کند 

وصیت می کردم 
احساسم را قسمت کنند 
میان هزار زن 

هزار زن 
با دستانی سرد
و نگاهی بی روح 

زنانی که طعم عشق نچشانده اند 
که دلشان هرگز نتپیده
که نگاهی هوش از سرشان نبرده
و
طعم گس دلتنگی نچشیده اند 

اصلاً می دانی 
چیزهای به دردبخور را نباید به گور برد !

باید بخشید و زندگی ها را نجات داد ...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 10 تیر 1397 :: نویسنده : ماتیسا
مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛

پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.
چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار می‌شکند.
می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت؛
اما شکسته‌های جام، آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست.
احتیاط باید کرد.
همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند..

نادر ابراهیمی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 5 تیر 1397 :: نویسنده : ماتیسا
چند روزه سخت درگیر سفارشات مشتریامم 
الانشم تو آشپزخونه بین سبزیهای شکم پری و دلالی و سیرهایی که بایست پوست بگیرم برا سیر داغ نشستم و دارم این پست رو مینویسم 
 آماده سازی و بسته بندی  و ووووو وااااااای که چقدر کار دارم این روزا 
از یه طرف هم دلم میخواد بیام اینجا و یه خورده با دوستان خوش بگذرونم 
اما چه کنم که فرصت ندارم 
ممنون از همه ی عزیزان که در نبودم پیگیر احوالاتم هستن 
خیلی دوستتون دارم دوستان 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 3 تیر 1397 :: نویسنده : ماتیسا
میدونم سفرنامه م به کاشان نیمه کاره مونده و نشد و یا نخواستم که ادامه ش بدم  
مهم سفر و اتفاقات داخل سفر و چیزایی که دیدم نبود 
هدف از سفرنامه چیز دیگری بود 
البته خودم به شخصه ادمی هستم که تو گشت و گذارم دور یا نزدیک خیلی به جریانات و اتفاقات پیرامونم دقت میکنم از دیدن جاهای تازه و آدمای جدید ذوق زده میشم  کوه و جنگل و بحر و بر و بیابون و آسمون و ماه و ستاره و .....منو به وجد میاره طی مسیر رفت و برگشت به کاشان همونقدر از بیابانهای کوهستانی و دریای نمک ذوق زده شدم که از کوه و تپه های جنگلی شمال به وجد میومدم 
اما سفرم هدفی دیگر در پی داشت 
سفر کوچکم امتحانی بود از  پیش زمینه ی سفری بزرگتر 
سفری که ببینم قدرت و تحملم رو در برابر یه سفر بزرگتر بسنجم 
گاهی برا اینکه یادآور بشی که حضورت چقدر مهمه اینکه اگه هستی بی منت و بی اعتراض صرفا دلیل این نیست که برات مهم نیست چه نقشی طی روند زندگی داری 
گاهی بایست یه ضربه ی مهلک وارد کرد به اونایی که بودنت رو ندید میگیرن و یادشون نمیاد که تو هم خواسته ای داری  ، نیازی داری 
وقتی که گذاشتی و رفتی 
وقتی نبودت رو با تمام وجودشون حس کردن 
وقتی ترس تا همیشه نبودنت تمام وجودشون رو گرفت اونوقت که با خواهش ازت میخوان برگردی  
اونوقت تازه براشون سواله که تو چی کم داشتی که راضی شدی به رفتن 
اونوقت که تو هم با کلی غرور و سربلندی از خواسته هات میگی که اگه بر اورده شد که هیچ وگرنه شما رو به خیر و ما رو به سلامت 
گاهی لذت برگشت بعد از رفتن و سفر اونقدر شیرینه که میبینی می ارزید چند صباحی به درد دوری و فراغ دچار باشیم .
چه خوب که از امتحان این دوری و فراغ سربلند شدم و اگه خدا یاری کنه بعد از این از شیرینی وصال بعدش لذت خواهم برد 
الهی به امید تو 
.
.
یه پست جدید دیگه هم یه خورده اگه برین پایین مشاهده میکنین  خاطرات کاشان 10

همون روزا نوشته بودمش اما حس و حال ثبت تو قسمت پست رو نداشتم 
امروز تصمیم گرفتم ثبتش کردم اگه حوصله ش رو دارین میتونین مطالعه کنین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 19 خرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا

گفتند: چهل‌ شب‌ حیاط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمین، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روییدم‌ و خضر نیامد. زیرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حیاط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشینی‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمین‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهی‌ رفت و ...

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندی‌ را بوی‌ نبردم. زیرا از یاد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنیا زنجیر كرده‌ام.
گفتند: دلت‌ پرنیان‌ بهشتی‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پیچیده‌ است. پرنیان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوی‌ بهشت‌ در زمین‌ پراكنده‌ شود.
چنین‌ كردم، بوی‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بی‌آن‌ كه‌ باخبر باشم، شیطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌ای‌ برای‌ خودش‌ دوخته‌ است.
به‌ اینجا كه‌ می‌رسم، ناامید می‌شوم، آن‌قدر كه‌ می‌خواهم‌ همة‌ سرازیری‌ جهنم‌ را یكریز بدوم. اما فرشته‌ای‌ دستم‌ را می‌گیرد و می‌گوید: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغی‌ از آسمان‌ آویخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلی‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بیفروزی. فرشته‌ شمعی‌ به‌ من‌ می‌دهد و می‌رود.
راستی‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببین‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است. 

*عرفان نظر آهاری*




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 9 خرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا
با اجازه تون میخوام یه چند روز رو به خودم استراحت بدم 
روبراه که شدم در اسرع وقت میام پیشتون 
یه چند وقت به سکوت احتیاج دارم 
همش چند روزه هاااااااااا
حالا نمیخواد دلتنگم باشین 
نمیذارم کار به دلتنگی بکشه برمیگردم هههههههههههههههههههه
نظرات رو هر زمان که برگشتم تاییدشون میکنم 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 8 خرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا
امروز قرار گذاشتیم بریم گلاب بخریم 
مقصد یا قمصر یا نیاسر .بین راه تصمیم به نیاسر شد .یکی از خانه های روستایی اطرافش که یه سید نامی بود . از آشنایان و دوستان برادر شوهر آبجی جان کاشانی.
براش جالب بود که آقا محمد اینا عروس شمالی دارن 
گفت عه از شمال قاپ‌ پسر کاشانی رو دزدیدی و کوبیدی اومدی کاشان؟؟ هههههههههه
آبجی هم نگذاشت و نه برداشت با قاطعیت بهش جواب داد آره همون شد بررگترین اشتباه زندگیم 
آخه هوای شمال کجا و هوای کاشان کجا .آخرش هم جمع میکنم اهل و خانواده رو میبرمشون شمال.خخخخخخخخخخ
نه فقط جناب سید که ما هم انتظار همچین جوابی از ایشون رو نداشتیم .
گفت ففط خواستم بهتون بفهمونم که هیچ جا وطن خود آدم نمیشه .‌کاشان هر چقدر هم قشنگ باشه و کاشانی هر چقدر عالی برا یه شمالی هیچوقت شمال خودش نمیشه خوب وقتی رسیده بودیم .اقا سید گفت اتفاقا دارم گلها رو میریزم داخل دیگ گلابگیری 
دلتون خواست بیاین تو حیاط و از نزدیک گلابگیری رو تماشا کنین 
برامون خیلی جالب بود با کمال میل استقبال کردیم 
در دیگ بزرگ مسی رو برداشتن و با کمک پسرش دو کیسه گل محمدی خوش عطر بو رو ریختن داخل کیسه و مراحل گلابگیری رو برامون توضیح دادن 
از چگونگی گلابگیری کاملا آگاهی داشتیم 
در مقیاس خیلی کوچولو رو اجاق گاز خونه با یک دستگاه کوچک عرق گیری انواع و اقسام عرقیجات رو انجام میدیم تو شمال 
عرق بهار نارنج  عرق گزنه  عرق نعنا عرق شوید و.....‌‌‌‌‌...
اما به صورت اصیل و گسترده ترش برامون جالب بود 
برامون توضیح داد که چرا قیمت گلابها با هم فرق داره .یکیش ۱۵ درصد گل 
یکیش ۳۰ درصد یکیش ۶۰ درصد و یکیش هم ۱۰۰ درصد 
گلاب از لیتری ۸تومن تا لیتری ۵۰ تومن قیمتهاش در نوسان بود 
اونایی که اهل تجارت باشن گلاب هم تجارت خوبیه میشه به فصل گلاب یه سفر رفت کاشان و گلاب به قیمت مناسب تهیه کرد چنانچه عمده خرید کنی کلی هم با تخفیف میشه تهیه شون کرد  بعد تو شهر و دیار خود به قیمت چند تومن بالای قیمتش سپرد دست مشتری .یه قیمتی که هم مشتری بپسنده و هم به سود شخص تاجر باشه 
خودم ‌که طبق معمول اونقدر پول نداشتم برا همچین تجارتی 
اما مامان به سفارش بچه محلها که سپرده بودن براشون یه کارتن گلاب خرید و یه کوچولو از این راه تجارت کرد برا خودش 
همه هم راضی بودن از گلاب کاشان .
ما هم به مقدار مصرف ماه رمضونمون گلابهامون رو خریدیم .
بارون گرفته بود .نمیدونم آسمون کاشان چه گیری داده بود که به افتخار شمالیها هی بباره .انگاری که ما بارون ندیده بودیم که هی دلش میخواست سورپرایزمون کنه 
درسته که گرمای کاشان غیر قابل تحمله برامون اما این سطح از بارندگی که مزاحم بیرون رفتن و گشت و گذار رو بگیره هم نوبر بود والا 
در طول مسیر به امامزاده هلال و زنده یاد سهراب سپهری که عاشق اشعار نابش هستم سر زدیم . باغ گلهای محمدی اون اطراف خودنمایی میکرد  تو بارون وایستادیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم .نمیدونم چرا  هر کجا از یکی آدرس میپرسیدیم با خنده بر میگشت میگفت 
نننننننننننننقققققققیییییببیبیییی  ناهار نخردمه؟؟ هههههههههه
ما هم مبگفتیم اره برار چه خوب بشناسی 
ههههههههههههههههههه
جا داره اینجا از عوامل و دست اندرکاران سریال پایتخت تشکر ویژه داشته باشم که فرهنگ و زبان و حال و هوای مردم مازندران رو به خوبی تو کل کشور تبلیغ کردن که هر کجا که پا میذاری و با هر قومیتی که آشنا میشی انگاری از قبل تو رو میشناسن 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 5 خرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا
تلفن رو که قطع کردم تند و زود شماره ی فاطمه رو گرفتم 

حال و احوال پرسیده و نپرسیده توپیدم بهش که من بابا رو امانت سپردم دستت 
اینجوری امانت داری میکنی؟
آخه این انصافه 
آخه این درسته 
بابا نه و خودت ببین یه لحظه میتونی شب تو یه خونه ی خالی تک و تنها بمونی؟؟
بابا که نمیتونه بهت بگه بمون پیشم 
خودت بایست به فکرت میرسید که تو همچین موقعیتی بابا رو تنها نذاری 
غم دلتنگی زنش براش کم دردیه که الان بایست با ترس تنهایی هم مواجه بشه 
تو میخوای بابا رو سکته بدی 
تو میخوای به کشتنش بدی ؟؟
ووووووووددد
خلاصه اونقدر کولی بازی در آوردم که فاطمه دچار عذاب وجدان شد اوم بدحووووووووووووور 
بهش گفتم الان به بابات زنگ میزنی بیاد دنبالت 
فقط به هیچ وحه نفهمه که من بهت زنگ زدم 
گفتم و گوشی رو قطع کردم و منتظر نشستم ببینم نتیجه ی کولی بازیم چی میشه
ههههههههههههههه
نیم ساعت بعد زنگ زدم به فاطمه
.
سلام دتر الان دقیقا کجایی؟؟؟
سلام مامی الان دقیقا داخل ماشین جلو نونوایی نشستم بابا تو صف نونوایی داره نون میگیره 
داریم میریم سمت خونه 
خاااااااا آباریکلا دختر 
به این میگن کار درست 
خب هوای بابا رو داشته باش تا من برگردم 
نذار این یکی دو روزه بهم تلخ بگذره 
اوکی مام.
اوکی و مامی و مام تکیه کلام دخترجانه وقتی حالش خوشه 
وگرنه حالش که خوش نباشه با یک من عسل هم نمیشه خوردش
ههههههههههههههه
به گمونم ته دلش خودش هم خوشحال بود که هم پدر و هم مادرش رو خوشحال کرده بود



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 5 خرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا
دم دمه های غروب بود 
تو پاساژای کاشان گشت و گذار میکردیم 
پاساژاش یه جورایی همخونی با پاساژای ساری داشت 
قیمتهاش هم تقیریبا میشه گفت در همون قیمتهای بازار ساری 
با اینهمه هم از پاساژگردیمون لذت میبردیم 
به دلم‌افتاد از حال و احوال اوضاع خونه مطلع بشم 
الو سلام 
سلام خوبی چه خبر؟؟؟
هیچی ما فعلا که داریم الکی مغازه و پاساژگردی میکنیم 
تو چه خبر ؟؟
هیچی نشستم دارم تلویزیون تماشا میکنم 
فاطمه تو اتاقشه؟؟؟
نه رفته خونه دوستش
کی رفته ؟؟ نزدیک شبه پس چرا هنوز بر نگشته؟؟
گفته امشب همونجا میمونم 
یعنی چی که میمونه خونه دوستش ؟؟
یعنی تو تنها بایست بمونی امشب؟؟؟
دیگه مجبورم دیگه میگی چیکار کنم ؟؟
خب فعلا کاری نداری ؟؟با اجازه یه کاری پیش اومده بایست قطع کنم 
نه برو به سلامت بعدا دوباره سر فرصت بهت زنگ میزنم 
(بخشی از مکالمه ی تلفنی بنده با شوهرجان )
.
.

از اینکه شوهرجان امشب رو تنهایی تو خونه سر کنه دل آشوبه گرفتم 
خوب میدونستم که از تتها چیزی که متنفره شب رو بخواد تنهای تنها تو یه خونه ی خالی سر کنه 
حتی اگه اون خونه خونه ی خودش باشه 
متنفر که چه عرض کنم 
بین خودمون بمونه از تنهایی میترسه 
خخخخخخخخخ
یادمه سالهااااااااااااااااااا پیش حالا ذهنتون از سالهاااااااااا نره تا 50 , 60 حتی 100 سال پیش هاااااااااا 
منظورم همین 10 , 15 سال پیشه 
یک شب بدون اون رفتم خونه خواهرش مهمونی که چند روستا با ما فاصله دارن 
حالا نه که با خواهرزاده هاش و عروسای خواهرش خیلی دوستم اصرار کردن و شب پیششون موندگار شدم 
فرداش که برگشتم خونه دیدم دستگیره اتاق از داخل شکسته 
یه علامت سوال بزرگ که چه اتفاقی افتاده 
خودش که میگفته درو خواستم باز کنم دستگیره جنسش خوب نبوده شکست 
بعدا از زبان مامان شنیدم که ظاهرا نصفه شب از ترس زیادی به سرعت نور بلند میشه لباس پوشیده و نپوشیده ماشین روشن میکنه ساعت 2 نیمه شب میره زنگ خونه ی مامانشون رو میزنه نصف عمرشون میکنه با اون حال و اوضاع 
حالا درک کنین حال مامان رو وقتی که دامادش رو تو اون حال و اوضاع ببینه و دختر و نوه ش رو هم اونساعت از شب باهاش نبینه 
تا دم سکته رسونده بود این بندگان خدا رو
.
تازه اینجا بود که فهمید واااااااااای که چه دسته گلی به آب داده 
ههههههههههههههههه
حالا با کلی قسم و آیه که خداییش چیزی نشده 
بچه ها مهمونی ان 
من تنهایی یه هویی ترس برم داشت چاره ای نداشتم جز اینکه بیام اینحا 
هنوزم که هنوزه ماجرای اون شب شوهرجان نقل مجلس سوژه های خانوادگیمونه .ههههههههههههههههههههههه

با خودم فکر کردم اگه یکبار دیگه تاریخ براش تکرار بشه مامان اینا که نیستن 
اینبار دیگه مجبور میشه پناه ببره خونه خواهرش 
سوژه ی بعدیش نقل مجالس خانواده ی شوهرجان بشه
ههههههههههههههههه
البته اگه تا قبلش سکتهه رو نزده باشه دور از جون 
خخخخخخخخخخخ

این شد که زنگ زدم به دختر جان و گوشش رو حسابی پیچوندم 
حالا من یه چیز گفتم 
شما باور نکنین 
گوش پیچیونی تو مرام ما نیست
هههههههههههههههههه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 1 خرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا
دسته جمعی رفتیم بازار کاشان 
همون بازار قدیمی و سر پوشیده چند باری رفته بودم و دیده بودمش 
از آخرین باری که دیده بودم هیچ تغییری نکرده بود 
مثل بعضی از آدما که هر چقدر هم از سنشون میگذره اصلا انگار نه انگار و تکون نمیخورن 
بازار هم مثل همون آدما تکون نخورده بود البته به جز قیمتهاش که تکون که خوبه مثل تموم بازارهای دیگه ی ایران انگاری زلزله تکونش داده و آوار قیمتهاست که میریزه سر مشتری 
سر ظهر بود که فاطمه زنگ زد 
تازه بیدار شده بود و تازه میخواست صبحانه و ظهرانه ش رو با هم بخوره 
گفتم حواست به بابا هست دیگه ؟؟؟
از صبح تا حالا خوابیدی پس کی به بابا صبحانه داده؟؟
برگشت بهم‌گفت 
تو که نیستی بابا کلا از خواب و خوراک افتاده 
زن دایی و عمه چند شبه برامون شام مفصل فرستادن بابا همش میگه من میل ندارم خودت بخور 
چند بار هم ازش خواستم یه چیز درست کنم گفت من که نمیخورم برا خودت یه چیز درست کن بخور 
بعد خندید و گفت 
مامان زودتر برگرد میترسم بابا خودش رو به کشتن بده اگه همینطور پیش بره 
دروغ چرا 
تو دلم یه جورایی ذوق مرگ شدم که تونستم به هدفم برسم و کاری کرده بودم که قدرم رو بدونه و متوجه باشه که نبود زن در خانه یعنی نبود شادی و نشاط 
نبود نظم و آرامش 
و اینکه وقتی یکی مثل من حاظر شده به این حال و روزش بندازه یعنی دیگه زده به سیم آخر که چقدر نیاز به تفریح و سفر داشته ووووووووووو
اما این دل لامصبم عجیب براش سوخت 
حس عجیبی بود 
هم یه غرور شیرین و هم عذاب وجدان 
اااااه 
مردم حس میگیرن منم حس گرفتن تو اون لحظه 
خودمم نفهمیدم چه مرگمه الان میبایست خوشحال باشم که فهمیدم شوهرجان چقدر بهم وابسته ست ویا عذاب وجدان بگیرم که چرا به این روز انداختمش 

زنگ زدم به شوهرجان و حالش رو پرسیدم 
سعی کرد خیلی عادی جوابم رو بده 
تا خواستم قطع کنم گفت کی بر میگردین؟؟؟
گفتم والا هنوز دقیق مشخص نکردن یا صبح جمعه یا شنبه 
گفت نه دیگه سعی کنین همون جمعه حرکت کنین 
باهاشون حرف بزن و راضی شون کن جمعه برگردین 
گفتم باشه باهاشون صحبت میکنم 
حالا بگو تو چرا غذایی که خواهرت فرستاده رو نخوردی ؟
گفت معده یه خورده اذیت میکنه همین چای بیسکوییت و این چیزا برام بهتره 
گفتم اوکی بیشتر مواظب خودت باش 
گفت تو هم مواظب خودت باش 
اوج دلتنگیهامون به همین مواظب خودت باش ختم شد و خلااااااااااااااص

ادامه دارد .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : ماتیسا
اگه بخوام از کل جزییات سفرم بنویسم که میشه مثنوی هفتاد من کاغذ 
مثل ناهار خوشمزه ای که مامان درست کرده بود و بومهن زدیم کنار و یه جای مناسب ناهار خوردیم جالب اینجا بود که مامان قاشق و چنگال فراموشش شده بود 
شانسی که آورده بودیم ظرف غذای مسافرتی مامان دو سه تا قاشق پلاستیکی و چنگال همراهش داشت 
من مجبور شدم‌ با چنگال خیلی سخت چند لقمه بخورم‌ فقط دلضعفه م گرفته شد . 
حدود ساعت 7 عصر بود که رسیدیم کاشان 
استقبال خیلی گرمی از ما شد 
آبجی و بچه ها رو زمین بند نبودن 
ده دوازده سالی میشه که آبجی کاشانی شده البته اینکه میگم کاشان آبجی خود شهر کاشان نیستااااااا 
از قم که رد میشی نرسیده به کاشان شهر مشکات آبجی اهل اونجاست 
خب از نظر ما همه شون اهل کاشان هستن و کاشانی محسوب میشن 

طی این همه سال زندگی آبجی هیچوقت دل به محیط اونجا نبسته 
البته نه اینکه از شهر و دیارش و مردمش ناراضی باشه اتفاقا خدا رو شکر خانواده ی شوهریش خیلی هم خوب و عالین 
خیلی هواشو دارن و دوستش دارن 
اما میگه وطنت که توش بزرگ شدی یه چییییییییی دیگه ست 
اونقدر عاشق شمال و ساری و روستای زادگاهشه که دختر و پسرش هم خودشون رو ساروی میدونن 
میگه خدا کنه بچه هام شمال ازدواج کنن و همونجا موندگار بشن تا به های بچه ها هم شده بیام شمال 
الانشم اگه شوهر جانش دل از دیارش میکند بی برو برگرد تا بحال اینکار رو کرده بود 
اولین کاری که کردیم سفره ی عصرونه پهن کردیم و من گفتم فقط میخوام اون برنج مامان رو بخورم 
به جبران چنگال خوری که نتونستم سیر سیر ازش بخورم الان میخوام دلی از عرا در آرم جاتون خالی دو تا بشقاب برنج رو با ماست و نوشابه خوردم و پشت بندش زنگ زدم به شوهر جان که ما رسیدیم و نگران نباشه
هههههههههههههههههه

فرداشب عروسی دعوت بودیم‌
مشتاق بودم عروسی قوم و قبیله ای غیر از مازنیها رو هم تجربه کنیم 
عروسی خواهر شوهر آبجی بوده 

انصافا عروسی قشنگی بود 
آقای داماد سنگ تموم گذاشته بود برا عروس خانمش و مهموناش 
عروس خانم هم اصول دلبری رو خوب رعایت میکرد و داماد هم راضی تر از قبل از انتخابی که کرده بود 
به افتخار شمالیهای حاظر در مجلس درخواست آهنگ شمالی دادن و فامیلها هی اصرار و خواهش برا رقص شمالی 
مامان استاد رقص شمالیه 
دو تا آبجیام یه هنرهای کوچیکی دارن تو رقص اما نه از نوع شمالیش 
من اما تو هر زمینه ای فاقد هنر و استعداد در این زمینه صفر 
حالا هی از اونا اصرار و هی از من انکار 
کلی براشون قسم و آیه که بابا من بلد نیستم تا دست از سر کچلم برداشتن 

آهنگ اولشون رشتی بود به خانم دی جی گفتیم این آهنگ ما نیست گفت خب شمالیه دیگه گفتیم شمالی هست اما مال شمال ما نیست
هههههههههههههه
گفت شانس شما یه آهنگ شمالی دیگه هم‌دارم 
خدا رو شکر این همون آهنگی بود که نقل مجلس عروسیهای شمالی جماعت بوده 
خلاصه عروسی قشنگی بود با خاطرات خوبش
.
.
شب بعدش ناهار خونه برادر شوهر آبجی دعوت شدیم 
که پاک کردن سبزیهای شام رو آبحی رو حساب صمیمیتش با جاری جانش و اینکه فرصت پاک کردنش رو نداشتن انداخت گردن من 
به قول ما مازنیها 
کار کان وسه کار پیدا وونه 
قشنگ زنا وسه یار
ههههههههههههههههههه
حالا آبجی میدونست من دست به سبزی پاک کنیم عالیه همه رو سپرده بود دست من 

سر شام بودیم که هوای کاشان باد و طوفانی شد 
بادهای شدید که مختص آب و هوای کویری بود ترس انداخته بود تو دلمون 
باد و بارون و طوفان ندیده نبودیم 
شمال اکثرا آب و هواش وحشتناک میشه 
اما اون شب برام خیلی ترسناک تر شده بود 
نمیدونم شاید بیشترین علتش حس غربت و نبود فاطمه و پدرش کنارم بوده 
میگفتن چند روزی میشه که آب و هوای اینجا شمالی شده 
ابری و بارونهای شدید رگباری و امشب هم که طوفان 
به گمونم آب و هوا و باد و طوفانهای شمالمون رو با خودمون یدک کشیده بودیم تا کاشون 
خخخخخخخخخخخخخ

ادامه دارد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : ماتیسا
از قائمشهر به سمت سوادکوه و زیراب ( شهر مادرم ) راه افتادیم 
همون اول کار به زن داداش گرامی پیام دادم که اگه براش زحمتی نیست این چند روز غیبتم حواسش به شوهرجان و دختر جانم باشه 
اونم قبول کرد 
دیدم بازم دلم طاقت نمیاره  
زنگ زدم به خواهر شوهرجان که دارم میرم سفر بی داداشش و دختر داداشش 
اولش یه مکثی کرد که چرا بدون اونا دارم میرم 
اما زودی خودش رو جمع و جور کرد برام آرزوی سفری خوش کرد و قول داد که حواسش بهشون هست حتما 
اونایی که مسیر سواد کوه گذارشون افتاده میدونن که چه منطقه ی با صفاییه
 سواد کوه کوهستانی و جنگلیه جاده ش
هر زمان گذارم‌ به این مسیر می افته محو تماشای طبیعت زیباش میشم 
تو شهر زیراب یه چند دقیقه ای معطل شدیم  بخاطر ترافیک سنگینی که بوجود اومده بود  
سابقه نداشت 
بعدا کاشف به عمل اومد که خیلی جلوتر از ما تصادف شده بود 
خسارت سنگین نبود اما راه بندون درست کرده بود اونقدری که ما رو کلافه کنه از نشستن و بی حرکت موندن 
خب البته ما هم از فرصت استفاده کردیم و از ماشین خودمون تا ماشین مامان و بابا تبادل میوه داشتیم 
دیدم ونداد مستقیما زیر نور آفتاب قرار گرفته و داره اذیت میشه بغلش کردم و از بی فکری خودم عصبانی شدم که چرا حواسم به بچه نبود که زیر آفتاب اذیت شده 
مهدیه مسئولیت ونداد رو سپرده بود به من 
منم پاهام رو رو صندلی عقب ماشین دراز میکردم و ونداد رو روپاهام میخوابوندم 
اینجوری هم مراقب بچه بودم و هم با سرگرمی عزیزم (گوشیم )سرگرم بودم
 ویهان هم هر چند دقیقه از بغل مامانش تو صندلی جلویی بلند میشد و نگام میکرد و اسمم رو صدا میزد 
نگاش که میکردم میخندید و خوشحالیش رو نشون میداد از اینکه باهاشون همسفر بودم 
گاهی هم به رسم حسادت که تمام حواسم به داداشش نباشه میومد پشت و مجبورم میکرد که وقتم رو با اونم پر کنم 
انصافا هم نه تنها من که کل خانواده تلاش میکنن که بین ویهان و ونداد هیچ فرقی نذارن و محبتها همیشه عادلانه باشه که مبادا یه وقت حسادتی بوجود بیاد 
لحظاتی که بچه ها خواب بودن داخل ماشین سکوت حکم فرما میشد البته بجز صدای ضبط صوت ماشین که آروم آروم برا خودش میخوند 
والا از ساری تا کاشان و از کاشان تا ساری آلرژی گرفتیم نسبت به این فلش 
عالی هم اگه میخوند زیادیش دیگه......دیگه خودتون بدونین که چه حسی داره 
یکی یکی شهر ها رو رد میکردیم 
نمیدونم رودهن بود کجا بود که آبجی کاشانیم زنگ زد به مهدیه که ببینه کجان و در چه حالین 
تازه اینجا بود که خبر دار شد که منم همراهشونم 
باور نمیکرد 
همش میگفت مخ کار گیربه
بسکه اون و مهدیه مخهای همدیگه رو بکار میگیرن دیگه برا حرفای درستشون هم بایست متوسل به کلی قسم ایه بشن 
خلاصه با کلی قسم  ایه  و شنیدن صدای من باورش شد که منم جزو مهموناشم 

ادامه دارد .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : ماتیسا
دروغ چرا 
بعد از حرفای پشت تلفن شوهرجان دودل شدم بین رفتن و نرفتن 
مامان که زنگ زد بهش گفتم من حاظر و آماده کوله بار سفرم وسط اتاق خودمم نشستم و دارم فکر میکنم بیام یا نه 
کاش یکی برام شیر یا خط مینداخت تکلیفم رو روشن میکرد 
هههههههههههه
مامان گفت 
شه تصمیم ره زودتر بیر وچه جان 
ته خاخر خان بیه ته دنبال 
ای اما ره مطل نکان  یا انی یا نا امه تکلیف ره زودتر روشن هکان 
عجب دلداری گرمی مامان بهم داده بود 
من رو از دودلی و سردرگمی در آورده بود 
خخخخخخخخخخخخ
تو سردرگمی و بلاتکلیفی تصمیمم و احساسم بدجور گیر افتاده بودم 
تو همین گیر و مگیرها صدای بوق ماشین خواهرجان و شوهرش رو شنیدم که با بوقی یکریز و پیوسته مجال فکر اضافی بهم نداده بود 
این بوق یعنی که بدو بیا که خیلی دیر شد 
نامردا حتی اجازه ندادن بهشون بگم رو تصمیمم متشکم 
منم به سرعت برق و باد وسایلم رو برداشتم و در بستم و رفتم تو ماشین نشستم 
چشم رو هم گذاشتم دیدم میدون امام ساری رو رد کردیم و داریم میریم به سمت قائمشهر 
یه پیام به شوهرجان دادم که تو راهیم و مواظب خودش باشه 
در جواب نوشت 
آخرش کار خودت رو کردی 
و دیگه هیچ نگفت 
سکوت کرد  سکوتی مرگبار 
سکوت مرگبار رو برا هیجان داستان گفتم 
هههههههههههههههههه
اما جدا از شوخی هیچ حرف دیگه ای بین من و شوهرجان رد و بدل نشد 
فاطمه زنگ زد و خواست مطمئن شه که من رفتم یا نه 
از رفتنم کلی خوشحال شد 
فاطمه از اون دست دختراییه که خیلی مدافع حقوق و مستقل بودن بانوانه 
نه که آقایون رو قبول نداشته باشه هااااا 
اتفاقا خیلی هم به افکار و منش آقایون احترام میذاره 
اما معتقده که هم زن و هم مرد هر دو بایست به خواسته ها و نظرات و افکار و عقاید هم احترام بذارن 
از اینکه مادرش در طول زندگی زناشوییش هیچوقت به میل و خواسته ی درونیش عمل نکرده بود و همیشه تابع شوهر و دخترش بود عصبانی میشد که مامان یه خورده به خودت احترام بذار 
بذار ما هم بفهمیم تو هم خواسته هایی داری 
اینو به عنوان یه زن بهت میگم نه دخترت 
شاید بیشترین دلیل اینکه من پا رو دلم گذاشتم و دل به این سفر دادم حرفای دخترم بوده 
خلاااااااااااااااصه 
بالاخره سفر ما هم آغاز شد 

ادامه دارد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6