Banooyeshomali
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ماتیسا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ژاپن موزیک
شنبه 13 آبان 1396 :: نویسنده : ماتیسا

 

زمین در انتظار تولد یک برگ.....

من در حال شمارش معکوس.....

صفر همیشه پایان نیست.......

گاه آغاز پرواز است.......





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 1 مهر 1397 :: نویسنده : ماتیسا

همه چیز برای اولین بار بود..
برای اولین بار صبح یک روز پاییزی ما را از خانه هایمان جدا کردند. سخت بود دلتنگ می شدیم اما چاره چه بود. برای اولین بار نشستیم روی نیمکت های چوبی و معلم با صدای بلند از قوانین کلاسش  گفت. قوانینی که گاهی باب میلمان هم نبودند اما مجبور به انجامش بودیم.
همه چیز برای اولین بار بود. اولین باری که بابت اشتباهمان تنبیه شدیم را یادمان نمی رود. از زنگ تفریح محروم شدیم، یک لنگه پا گوشه ی کلاس ایستادیم تا چوب اشتباهمان را خورده باشیم. اولین باری که حرف از امتحان آمد دل توی دلمان نبود. اگر با وجود همه ی تلاش ها نتیجه آن چیزی نمی شد که میخواستیم، اگر سخت تر از حد تصورمان بود، اگر مردود می شدیم...

همه چیز برای اولین بار بود اما سال های بعد؛ بزرگ تر که شدیم؛ مدرسه که تمام شد، همه چیز هزار بار دیگر تکرار شد. فقط سخت تر فقط واقعی تر... جدایی هایی که بند دلمان را پاره کرد اما چاره چه بود. شرایطی که باب میلمان نبودند اما زندگی ما را اجبار به پذیرفتنش می کرد؛ همه چیز را نمی شد تغییر داد؛ زندگی قانون های خودش را داشت. با کوچکترین اشتباه تنبیه شدیم و تاوان دادیم. چوب زندگی دردش زیاد بود. امتحان های کوچک و بزرگ غافلگیرمان می کردند حتی اگر آماده بودیم؛ حتی اگر تلاش می کردیم خیلی وقت ها نتیجه چیزی نمی شد که می خواستیم. در مدرسه ی زندگی همه چیز هزار بار دیگر تکرار میشد فقط سخت تر فقط واقعی تر...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 29 شهریور 1397 :: نویسنده : ماتیسا

امروز ، حق مظلوم را می خورند ،
فردا ، در عزایِ حسین سینه می زنند و برای مظلومیتش گریه می کنند !
امروز ، بانیِ فساد و فقر و فلاکت می شوند ،
فردا بانیِ سفره های محرم !
امروز دل می شکنند ، و تا سرحدِ جنون ، بی انصافی می کنند ،
فردا با چه آب و تابی از حسین و انصاف و آزادگی اش می گویند و چشم و دل هایِ خسته و بیقرار را می گریانند .
محرم که تمام شد ؛ روز از نو ، و بی انصافی هایشان از نو ...
قرار بود این حادثه ، در یادها بماند تا مبادا ظلم و ستم ، تکرار شود .
قرار نبود این واقعه و روایتش ، سفره ی پر رونقی باشد برایِ اهالیِ ریا و تزویر !
قرار نبود ، کارِ دنیایمان به اینجا بکشد !
عده ای بگریند و عده ای بگریانند ،
عده ای بزنند و عده ای تماشا کنند ،
عده ای ببرند و عده ای بخورند ،
و لابلایِ این تکرارها ، اوضاعمان هر ثانیه وخیم تر شود !
ما راه را اشتباه رفته ایم ،
اگر به جایِ عزاداری ، پیروی می کردیم ؛
جیبِ ستمکاران هر روز پر تر ،
و سفره ی قشرِ مظلوم ، هر ثانیه خالی تر نمی شد !
اگر به جای تظاهر و تعصب ، عمل می کردیم ؛
سایه ی بی عدالتی ، انقدر گسترده نمی شد .
حسین ، برایِ روشنگری رفته بود ، نه برایِ اعلامِ مظلومیت !!!
افسوس ...
ما مدت هاست که اصلِ مطلب را باخته ایم ...
کاش ، در این روزها ؛
کمی انسانیت را فریاد می زدیم ...
کاش کمی شعورِ حسینی داشتیم  ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 21 شهریور 1397 :: نویسنده : ماتیسا
زنها
وقتی خوشحالند، لباسهای زیبا می پوشند.
وقتی خوشحال ترند، گوشواره آویزان می کنند.
غمگین که باشند، با موهایشان ور می روند.
تنها که باشند، کفش می خرند، کتاب می خرند، قهوه زیاد می خورند.
دلتنگ که باشند، عینک سیاه بزرگ می زنند و دور از چشم دنیا با واژه های تلخ، جمله های قشنگ می سازند.
دلگیر که می شوند، فرق می کند؛
گاهی با لباسی زیبا در را برایت باز می کنند و با لبخند به یک چای دعوتت می کنند،
گاهی با کتابی در دست، کنج یک کافه، بی خیال حضور چشمهای کنجکاو با موهایشان بازی می کنند.
...
حالا اگر تو مردی باشی که در هر شرایطی
با همان لباس ساده،
 با همان عینکی که گاه به گاه روی صورتت جابجا می کنی،
با همان حالت خودمانی همیشگی
و دستهایی که بیشتر وقتها تکلیفشان را نمی دانند،
به دیدن زن محبوبت بروی،
از کجا خواهی فهمید در درون این موجود آراسته چگونه توفان جایش را به تعادلی پرچذبه می دهد؟
چگونه زمان در لحظه درد می ایستد تا به وقت تنهایی بغض را به سلاخی چشمهای منتظرش بفرستد؟
چگونه خواهی فهمید زنی که تا مرز جنون به معجزه رویا ایمان دارد، از پشت عینک سیاهش دیوانه وار دوستت دارد؟!!!

*نیكی فیروزكوهی*
#در خانه ما عشق کجا ضیافت داشت#




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 18 شهریور 1397 :: نویسنده : ماتیسا
معلم‌های عزیز 
سلام
ما چهل سال است بخش اعظم جوانانمان را درس دادیم و به دانشگاه فرستادیم ،
اما همه چیز بدتر شد.

تصادفات رانندگی‌مان بیشتر شد
ضایعات نان‌مان بیشتر شد
آلودگی‌ هوای‌‌مان بیشتر شد
شکاف طبقاتی مان بیشتر شد
پرونده‌های اختلاس در دادگستری‌مان بیشتر شد
تعداد زندانیان‌مان بیشتر شد
و مهاجرت نخبگانمان بیشتر شد.

پس دیگر دست از درس دادن صرف بردارید.
آموزش کودکان ما ساده است.
ما دیگر به دانشمند نیازی نداریم, ما اکنون دچار کمبود مفرط انسانهای توانمند هستیم. 
پس لطفا به کودکان ما فقط مهارت های زندگی کردن را یاد بدهید.
به آنها,
گفت‌ و گو کردن را
تخیل را
خلاقیت را
مدارا را
صبر را
گذشت را
دوستی با طبیعت را
داشتن توان عذرخواهی را 
دوست داشتن حیوانات را
لذت بردن از برگ درخت را
دویدن و بازی کردن را
شاد بودن را
از موسیقی لذت بردن را
آواز خواندن را
بوییدن گل را
سکوت کردن را
شنیدن و گوش دادن را
اعتماد کردن را
دوست داشتن را
راست گفتن را و
راست بودن را بیاموزید.

باور کنید
اگر بچه‌های ما ندانند که فلان سلسله پادشاهی کی آمد و کی رفت
و ندانند که حاصل ضرب ۱۱۴ در ۱۱۴ چه می شود
و ندانند که آیا با پای چپ وارد دستشویی شوند یا با پای راست
هیچ چیزی از خلقت خداوند کم نمی شود

اما اگر آن‌ها زندگی کردن را
و عشق ورزیدن را
و عزت نفس را
و تاب آوری
و عدم پرخاشگری را
تمرین نکنند، زندگی شان خالیِ خالی خواهد بود و بعد برای پر کردن جای این خالی‌ها، خیلی به خودشان و دیگران و طبیعت خسارت خواهند زد.

لطفاً برای بچه‌های ما
شعر بخوانید
به آنها موسیقی بیاموزید
بگذارید با هم آواز بخوانند

اجازه بدهید همه با هم فقط یک نقاشی بکشند تا همکاری را بیاموزند
بگذارید وقتی خوابشان می آید بخوابند
و وقتی مغزشان نمی کشد یاد نگیرند.

لطفاً بچگی را از کودکان نگیرید.
اجازه بدهید خودشان ایمان بیاورند
فرصت ایمان آزادنه و آگاهانه را از آنان نگیرید
زبان شان را برای نقد آزاد بگذارید
بگذارید خودشان باشند و از اکنون نفاق را و ریا را در آنها نهادینه نکنید.

اکنون که شما و ما و فرزندان ما همگی اسیر یک نظام آموزشی فرسوده هستیم،دست کم هوای همدیگر را داشته باشیم

نداشته‌ها و تنگناها و غم‌ها و عقده‌های خود را به کلاس‌ها نبرید.
شما را به خدا در کلاس‌های‌تان خدایی کنید نه ناخدایی.
شاید خدا به شما و ما رحم کند و کودکان مان خوب تربیت شوند






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 10 شهریور 1397 :: نویسنده : ماتیسا
دلم چند وقته برا دوچرخه سواری تنگ شده 
نمیدونم چرا هی الکی امروز و فردا میکنم 
هر صبح و هر غروب دوچرخه ی فاطمه گوشه ی حیاط بهم چشمک میزنه که حالا که فاطمه سرش شلوغه و فرصت یللی تللی نداره تو بیا با هم بریم باغ و دشت یه چرخی بزنیم 
به گمونم اونم دلش بدجور هوایی بیرون و گشت و گذاره 
من اما حس میکنم مدتیه توان رکاب زدن رو از دست دادم 
شایدم روحیه م خرابه و نمیتونم تمرکز کنم که کجا بگازم و چه وقت ترمز کنم 
میترسم هنگام دوچرخه سواری اونقدر مشغولیات ذهنی بهم هجوم بیاره که من و دوچرخه مستقیم بریم داخل کانال آب و اهالی بیان و نجاتم بدن 
ههههههههههههههههههه

اونم کانالی که حتی یه قطره آب هم نداره 
اینا بماند تا قیام قیامت دوچرخه سواریم بشه نقل مجلس اهالی و دوستان که رفته هواخوری سرش که سنگین شد بسکه هوا خورد تعادلش رو از دست داد  و افتاد تو رودخونه 
خخخخخخخخخخخخخخخ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 9 شهریور 1397 :: نویسنده : ماتیسا
گاهی چقدر دلم یك رفیق شش دانگ میخواهد...
كسی كه به دور از جنسیت همراهت باشد،
مذكر و مونث فرقی ندارد...
فقط كسی باشد كه بفهمد حالت را...
بتوانی به دور از حاشیه و ترس از هر چیزی،
تا نا كجا آبادهِ زندگی بروی..
اگر كمی حد دوستی های معمولی خود را می دانستیم؛
كمی دندان به جگر می گذاشتیم و احساساتمان را بیان نمی كردیم
حال قضیه فرق میكرد و بهترین های زندگیمان را هنوز هم كنار خود داشتیم!
می توانستیم تا سالیان دراز از دیدن حالشان؛حالمان جان بگیرد
می توانستیم
به جای خاطراتِ تلخ ؛
زندگی را پراز خاطراتِ شیرین و دوست داشتنی كنیم..
مگر چه میشود كه پای عشق را وسط نكشید؟!
همه چیز كه نباید به عشق ختم شود...
بعضی دوستی ها باید ناب بمانند...
خالصِ خالص...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 6 شهریور 1397 :: نویسنده : ماتیسا

"حصاری داریم به نام سِن!"
از این عدد ناچیز برای خودمان دیوار چین ساخته ایم!
چه فرقی میکند چند باشد؟؟!
۱۸٬۲۱٬۲۹... و یا حتی ۸۳ و بیشتر...
در هر سِنی میتوانی عاشق شوی!
عاشق چیزهای خوب، مثل رنگ‌های مداد رنگی،
دنباله‌های بادبادک،‌ عروسکها و ماشین‌های کوچکی که زمانی شاید هم قَد و اندازه خودت بودند و حالا... 
در هر سنی میتوانی پُفک بخوری و آخرسر انگشتانت را با لذت لیس بزنی، میتوانی بجای اینکه فقط نیمکت‌های پارک را حق خودت بدانی مانند ۷-۸ سالگی‌ات تاپ سوار شوی و تاپ تاپ عباسی بخوانی،
میتوانی قبل از خواب ستاره‌ها یا حتی گوسفندها را بشماری!
نگرانِ چه هستی؟!
مَردُم؟!؟
بگذار دیوانه خطابت کنند 
اما تو زندانی یک عدد نباش!
بگذار بین تمام ناباوری‌ها، دروغ‌ها،
تنهایی‌ها و 
آلودگی‌های این شهر لحظاتی مانند کودکی‌ات بخندی!
تو هنوز همانی! چیزی جز یک سن در تو تغییر نکرده!
فقط چند سال بیشتر اسیر زندگی شده‌ای!
فقط چند سال...!
هیچوقت دیر نیست ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

این متنو باید با آب طلا نوشت 

در مسجد و در کعبه به دنبال خداییم
از حس خدا در دلمان دور و جداییم

هم مسجدو هم کعبه وهم قبله بهانه است...!!
دقت بکنی نور خدا داخل خانه است

در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟

اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم

در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟

برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش

شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست

گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نزدیکتر از خون و رگ گردنمان هست

در پیله ی پروانه مگر دست خدا نیست؟
پیدایش پروانه بگو معجزه کیست؟

باید که در آیینه کمی هم به خود آییم
ما جلوه ای از خلقت زیبای خداییم

هر کس که دلش آینه شد فاقد لکه
در قلب خودش کرده بنا کعبه و مکه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 21 مرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا

به گمانم بزرگترین دارایی ِ زندگی آدمیزاد، همین انسانهای اطرافش،
همین کسانی که برایت پیغام می گذارند
که اعلام می کنند حواس شان به تو هست
همین کسانی که با دو سه خط پیغام نشان می دهند چقدر دل شان پی ِ تو، دل ِ تو و درد ِ توست...
که چقدر خوب تو را می خوانند
همین افرادی که پیگیرند؛ که نباشی دلگیرند...
همین آدم هایی که دلتنگ ات می شوند و بی مقدمه برایت می نویسند
وقت هایی دو سه خط شعر می فرستند
که بدانی خودت... وجودت... خوب بودن حال و احوالت برای کسی مهم است...

آدمیزاد چه دلخوش می شود گاهی، با همین دو سه خط نوشته...دو سه خط پیغام، از کسی حتی آن سر ِ دنیا...
حس ِ شیرینی ست که بدانی بودن ات برای کسی اهمیت دارد، نبودن ات کسی را غمگین می کند...
وقت هایی هست که می فهمی حتی اگر دلت پُر درد است، باید بخندی و شاد باشی، تا آدم هایی که دوستت دارند را، غمگین نکنی...

خواستم بگویم که چقدر این دارایی های زندگی ام،
این انسانها، برایم پُر ارزش ند...
که چقدر خوب است داریمشان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 13 مرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا
عکس رادیولوژی که حاظر شد ازش سی دی زدن و ارجاعم دادن به پزشک اورژانس بخش هسته ای 
دکتر بعد از بررسی بنده رو به حضور طلبید و همون سوالات رو دوباره تکرار کرد و سی دی رو ضمیمه ی پروندم کرد و چیزی نگفت 
پرسیدم اتفاقی افتاده ؟
در جوابم گفتن پزشک معالجتون توضیحات لازم رو بهتون میدن 
کسی نیست بهش بگه د آخه دکتر حسابی من هی و حاظر اینجا جلو روت نشستم دلمم داره مثل سیر و سرکه میجوشه چرا نمیگی چی شده(عصبانیت به همراه کمی دلشوره )
بماند اینکه تا بخواد پرونده ی اسکنم حاظر بشه چند روزی طول کشید و وقت گرفتن از دکتر هم چند روز دیگه 
این فاصله ی اسکن تا ویزیت دکتر یه ۶ یا ۷ روزی سپری شد 
راستش رو بخواید درد های کهنه اونقدر کلافه م کرده بود که دیگه ماجرای انگشتم رو فراموش کردم و یادمم که می افتاد بهش توجهی نمیکردم 
بالاخره روز موعود ویزیت دکتر فرا رسید و من با چه شوقی منتظر معاینه و تشخیص پزشکم بودم 
میگم با شوق چون فکر میکردم امروز دیگه دکتر میفهمه من چه مرگمه و راهکار و داروهایی تجویز میکنه که این درد لامصبم ساکت بشه 
دکتر کل پرونده های پزشکی این چند ماه و تجویزایی که خودش کرده بود به اضافه ی اسکن هسته ای رو بر انداز کرد 
از ستون فقراتم یه مشکلی رو حدس زد که گفت احتمالا از دیسک باشه 
ارجاعم داد به دکتر ارتوپد و تاکید کرد که حتما پیگیر باشم 
بقیه ی دردا رو ربط داد به فشارهای شدید اعصاب و روان که رشته های عصبیم رو متورم و تحریک میکنه و سبب اینهمه درد شده
آخر سر برگشت بهم گفت میشه انگشتت رو ببینم ؟
و اینجا بود که یادم افتاد عه راستی جریان این انگشتم چیه که اینهمه مورد توجه قرار گرفته؟؟؟
از کی این وضعیت برات پیش اومده 
گفتم دقیق یادم نیست من خودم از راهنمایی یا اول دبیرستان بوده که متوجهش شدم 
به اطرافیانم که نشون میدادم بهم میخندیدن که دختر خیالاتی شدی 
این چیزی نیست  حتی تا زمانی که خودت تاکید نمیکردی روش هیچکس متوجه همین چیزی نمیشه که این انگشتت یه کوچولو متورمه .
منم دیگه بهش توجه نکردم و اصلا یادم رفت همچین موضوعی 

پرسید ازم درد نداری؟
گفتم هیچوقت نداشتم و هنوزم ندارم 
دکتر بهم گفت 
عجیبه ....چطور اینهمه وقت هیچ عکسل العملی حتی درد هم نداشتی 
من گیج و گنگ چشم به دهان دکتر دوختم که چی داره میگه 
ازش پرسیدم حالا چی شده که شماها اینهمه پیگیرش شدین ؟؟؟
برگشت گفت این یه جور غده ی خوش خیمه 
تو تخصص من نیست اما برات نامه میزنم و ارجاعت میدم به متخصص آنکولوژیست 
دکتر که اینو گفت تو چشماش نگاه کردم و خندیدم 
گفتم نه بابا اااااا
جدی میگین؟
چی فکر میکردیم و چی شد 
منو باش که از یه درد دیگه گیج و کلافه م  گرفتار یه دردی شدم که هیچوقت برام اهمیتی نداشت 
چون واقعا اذیت نمیشدم 
الانشم موندم سر دوراهی که برم پیش آنکولوژیست یا که بازم مثل اینهمه سال نسبت بهش بی تفاوت باشم و اهمیتی بهش ندم 
الان تنها آرزوم اینه که این دردای مزمن و کهنه راحتم بذاره 
با مصرف دارو هم حالم بهتر نشد 
احتمالا بنا به توصیه ی پزشک دو هفته دیگه کارم به تزریق بکشه 
خدا کنه اینبار دیگه درمان جواب بده 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 11 مرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا
وارد اتاق تصویربرداری شدم 
یه حس غریبی داشتم 
نمیدونم چرا الکی و بی دلیل ترس برم داشته بود 
رفتم رو تخت  و آروم آروم رفتم زیر دستگاه 
درسته عکسبرداری درد نداره اما وقتی یه شی ء سنگین رو تو دو سانتی متری چشمام مشاهده کردم فکرم درگیر این موضوع بوده که الان اگه همین شی ء سنگین بیفته رو سرم از کسی کاری ساخته نیست و تا بخوان نجاتم بدن کار از کار گذشته 
دست خودم نبود 
جون هر آدمی براش عزیزه خب  
منم درگیر این افکار آشفته بودم تو اون اوضاع و احوال 
تصمیم گرفتم چشمامو ببندم و تو تصورم‌ آسمون آبی رو تجسم کنم و چند تا کبوتر و .....
فکر خوبی بود .دقیقه های تصویربرداری رو قابل تحمل تر میکرد 
غرق در رویای خودم شده بودم که یه هو  دیدم خانم مسئول تصویربرداری دستم رو گرفت و داره انگشت دست چپم رو بر انداز میکنه 
خانم ؟ این انگشتت قبلا شکسته؟
نه خانم 
هیچ آسیبی ندیده ؟
نههههه( تعجب و سردرگمی  من در مقابل سوالات مطرح شده) 
خب این نافرمی کوچولو تو انگشتت از کی بوجود اومده؟
والا از زمانی که من به خاطر دارم این نافرمی کوچولو همراهم بوده 

بعد از تصویر برداری ازم خواستم به صورت ویژه از انگشتام عکسبرداری کنن 
بعد از مشورت با پزشک اورژانس بخش اسکن هسته ای اورژانسی فرستادنم رادیولوژی تا عکس بگیرن و سریعا به پزشک اورژانس نشون بدم 

این ماجرا ادامه دارد 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 10 مرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا
چند سالی میشه که یه دردای عجیب غریبی میپیچه تو جونمو یه چیزی مثل چنگک فشار میاره به قفسه ی سینه م اونقدری کلافه م میکنه که متوجه نمیشم این درد مربوط به قلبه یه ریه ست به ششه به مفصله یا هر چیز دیگه ای 
طی این چند سال چندین مرتبه به متخصصین جور واجوری مراجعه کردم اما افاقه نکرد 
یا من خیلی پیچیده بودم یا اونا متخصص نبودن  هههههههههههههه
خلاصه اینکه طی این چند ماه اخیر دوباره دردام شدت گرفت و برا بار چندم مراجعه کردم به دکتر  .ایندفعه دیگه رفتم پیش دکتر ارتوپد 
اونجا بود که بهم گفتن از اونجا که اصلا مشخص نیست علت دردم چیه قبل از هر اقدامی بایست مراجعه کنم به دکتر متخصص دردهای مزمن 
دکتر دستور اسکن هسته ای استخوان رو برام صادر کرد به اضافه ی کل پرونده ی پزشکی اعم از ار آر آی و عکس و آزمایش کلی و چه چه و چه 
بماند که سر اسکن هسته ای مکافاتی داشتم 
یکماه و خورده ی بعد وقت اسکنم رسید و من با هزار جور فکر و خیال رفتم بیمارستان 
همیشه ی خدا سر یه سرما خوردگی ساده دور و برم شلوغ بوده هااااا
عدل همون روز خاص که دلم مثل سیر و سرکه میجوشید هر کس به یک دلیلی نتونست با من همراه باشه 
شاید هم بخاطر اشعه های مربوط به تزریق قبل از عکسبرداری که تا ۲۴ساعت در بدنم باقی بود و تاثیر رو اطرافیان هم میذاشته بوده که دوستان ترسیده بودن و نخواستن با من بیان بیمارستان 
ههههههههههههههههه
چند ساعتی تو محوطه ی بیمارستان تک و تنها نشستم تا نوبتم شه 
لحظات قبل از احظارم دیدم آبجی اومده پی من 
نمیدونین چه ذوقی کردم لز دیدنش 
بی کسی و غربت واقعا درد بدیه 
هر چند که مطمئن بودم تتهام نمیذارن اما همون چند ساعت هم برام زجر آور بود 
تزریقمو انجام دادم و دوساعت صبر کردم تا موادش حسابی جذب استخونام شه 
تزریق طی اون ساعت هیچ درد و اثری نداشت اما لامصب تا دوشب بعدش مثل یه ادم معتاد از درد مفاصلم نالیدم  
بعد از دوساعت رفتم زیر دستگاه عکس برداری 

این ماجرا ادامه دارد 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 5 مرداد 1397 :: نویسنده : ماتیسا
آدمها، قرار نیست یکدیگر را فقط با مرگ و از این دنیا رفتن از دست بدهند...
آن لحظه که همسرت ، لباس جدیدش را میپوشد و دور خودش می چرخد، اگر سر بلند نکنی و ستایش نشود ، اولین قدم را برای از دست دادنش برداشته ای
وقتی هر صبح با اشتیاق در چشمانت نگاه می کند شاید که تو در آغوشش بکشی و بگوئی مطمئن باش من هستم و تو بی تفاوت ، بلند میشوی و میگوئی دیرم شد...قدم بعدی ست....

آن لحظه که دررستوران مقابلت می نشیند و تو بی توجه به چشمان بی قرار او، به میز کناری نگاه می کنی، دلش را شکسته ای....
آن وقت که روز سالگرد ازدواجتان را فراموش می کنی و یا شبهای تولدش را، باز هم قدمى دیگر برداشته ای..

اگر یادت نباشد که چه رنگی را دوست دارد ، اگر تفاوت موهاى امروز و دیروزش را تشخیص ندهى 
اگر به انگشتانش نگاه نکنی 
اگر تفاوت لبخندش را ندانى
اگر موهاى سفیدش را ستایش نكنى
اگر پا به پایش نخندی و دل به دلش ندهی ، کودکی کردن در کنار تو را فراموش می کند ...

وقتی آرام آرام خانه ات رنگ سکوت می گیرد و صدای خنده های بی هوای او در هیچ کجا نمی پیچد، وقتی با اشتیاق می نشیند پای سریالهای عاشقانه ، باید بدانی که یک چیز مهم را در وجودش کم دارد....
عاشقی کردن را از یادش برده ای که حالا دنبال خیلی چیزها، یا در کتابها می گردد و یا در فیلمهای خیالی...

او می داند که مردانگی سخت است و کشیدن بار زندگانی بر دوش یک مرد سخت تر...برای همین است که پابه پای تو کار می کند 
میداند که باید بارى هرچند كوچك را از روی شانه هایت بردارد....
در تمام آن لحظه ها که او از زنانگیش فاصله می گیرد تا تو را تنها نگذارد ، اگر یادت برود که مراقبش باشی، آرام آرام و شاید برای همیشه از دستش بدهی....
زنها می خواهند تكیه كنند حتى رئیس جمهور هم که باشند ، دلشان تکیه گاهی امن می خواهد، دلشان می خواهد یکی نازشان را بکشد ، قربان صدقه همه چیزشان برود ،
اگر نگذاری سر بر شانه احساس تو بگذارد 
اگر همیشه ساكت و تنها باشد و آرام آه بکشد ... رفته است ....

و زنها وقتی می روند دیگر وقت برگشتن همه چیز را نمی آورند ...


ما هر کسی را طوری می کشیم ؛
بعضی از آن ها را با گلوله
بعضی از آن ها را با حرف
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم
و بعضی ها را با کارهایی که تا به امروز برای آن ها نکرده ایم 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 24 تیر 1397 :: نویسنده : ماتیسا

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻴﻄﻨﺖ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﻭﻗﻔﻪ،
ﺑﻴﺨﻴﺎﻟﻲ ﻫﺎﻱ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ،
ﻧﺎﺯ ﻭ ﻛﺮﺷﻤﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﻦ ﻭ ﺁﻳﻨﻪ
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺑﻲ ﺩﻟﻴﻞ،
ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻣﻬﺎﺭ ﻧﺸﺪﻧﻲ،

ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ،
ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﻧﺎﺯﻙ ﻧﺎﺭﻧﺠﻲ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﺑﻲ ﻫﻮﺍ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ !
ﭼﻪ ﻗﺪﻱ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻃﺎﻗﺘﻢ !
ﺿﺮﺑﺎﻫﻨﮓ ﻗﻠﺒﻢ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﻲ ﻣﻴﺰﻧﺪ !

ﭼﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭﺯﻱ،
ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺖ ﺷﺪﻥ ﻫﻢ ﺭﺿﺎ ﻧﻤﻴﺪﻫﻢ !
ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺷﺪﻥ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﻳﺸﻢ،
ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻧﺶ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ !

ﺟﺎﻱ ﺑﺴﺘﻨﻲ ﻳﺨﻲ ﻫﺎﻱ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ
ﻗﻬﻮﻩ ﻫﺎﻱ ﺗﻠﺦ ﻭ ﭘﺮ ﺳﻜﻮﺕ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ !

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻟﺤﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﻢ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺟﺪﻱ ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻴﺒﺮﻡ ...
ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺷﺎﺩﻱ ﻫﻢ ﻗﻬﻘﻬﻪ ﺳﺮ ﻧﻤﻲ ﺩﻫﻢ ! ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺍﻛﺘﻔﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ !
ﭼﻪ ﭘﻴﺸﻮﻧﺪ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻠﻤﻪ ﺧﺎﻧﻢ !!!
ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺳﻤﺖ ﻣﻴﻨﺸﻴﻨﺪ
ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺳﺮ ﺧﻮﺷﻲ ﻭ ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻟﻴﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ،
ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﺶ ﻭﺯﻧﻪ ﻭﻗﺎﺭ ﻭﻣﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ
ﺭﻭﻱ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﺩ !

ﻧﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺑﺪ ﺑﺎﺷﺪ،ﻧﻪ ! 
ﻓﻘﻂ ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﻭﺯﻧﺸﺎﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﻧﺸﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺩﺭﻭﻧﻢ
ﺯﻳﺮ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﺁﻥ ﺑﻤﻴﺮﺩ ...

امروز شاید روز من نباشد، 
اما من همان دختر دیروزم ، 
روزم مبارک...

#روز_دختر_مبارک




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 20 تیر 1397 :: نویسنده : ماتیسا
من معمولی ام 
از همان زنهای معمولی شهر
كه لباس های گشاد و راحت می پوشند
آرایش شان انقدر دیده نمی شود كه انگار اصلا آرایش ندارند
حواسشان نیست كه باید كجا و چگونه بخندند
خسته كه می شوند یك گوشه ی شهر چهارزانو می شینند و آدمها را نگاه می كنند

از همان زنهای معمولی كه هیچ چیز را معمولی نمی بینند
كه همه چیز را تحلیل می كنند
رفتارها را؛ 
گفتارها را 
كه هرچه می شود خودشان را سرزنش می كنند

من معمولی ام
آنقدر معمولی
كه ساده دل می دهم
ساده می بینم
ساده می خواهم
و 
ساده شاهدِ رفتن ها می شوم
و ساده باز همان لباس هایِ معمولی ام را می پوشم 
و در این شهر
باز هم
معمولی می گردم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6