Banooyeshomali
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ماتیسا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
javascript" src="http://c2.sarayedownload.ir/state.js">


شنبه 13 آبان 1396 :: نویسنده : ماتیسا

 

زمین در انتظار تولد یک برگ.....

من در حال شمارش معکوس.....

صفر همیشه پایان نیست.......

گاه آغاز پرواز است.......





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 4 بهمن 1396 :: نویسنده : ماتیسا
وقتی یک زنِ موفق را می بینم 
که خستگی ناپذیر کار می کند..
اغلب گوشهء لبش لبخندی نامحسوس وجود دارد..
و با اعتماد به نفس و مطمئن گام بر می دارد..
با خود می گویم : 
" بی شک این زن در گوشه ای از این دنیا یک مردِ عاشق دارد ! "
تنها ، نیرویی عظیم چون عشق 
قدرتی شکست ناپذیر به زن ها می دهد . . .

 #ویکتوریا_هولت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 30 دی 1396 :: نویسنده : ماتیسا
‍ زیباترین زن زندگیم را امروز دیدم!

با او قرارى در خیابانى داشتم و وقتى كه نشست، وقتى كه انحناهاى طبیعى تنش نیمكت سنگى را مثل رودى آرام لمس كردند، با چشمهاى كنجكاوش نگاهم كرد. بى مضایقه "زن" بود.
پیكرى رنسانسى و فربه داشت و این ناهمخوانیش با جریان روز، جذابش می‌کرد. كتاب خوانده و دانا، قشنگ حرف میزد و صلحى با جهان داشت.
او هیج شبیه عكسهاى روى مجله‌های مد نبود. چیزى بود كه دوست داشت باشد. دوست داشت در قهوه‌اش شكر زیاد بریزد و سالادش را با نمك بخورد. زیر چانه اش چروك هایى ریز داشت و در تمام آن مدت، شكم بعد از زایمان بزرگ شده اش را مخفى نكرد. خوب دیده بود و خوب خوانده بود و تبلیغات گسترده "چگونه لاغر شویم" و "چگونه چروك زیر چشم ها را مخفى كنیم"، گولش نزده بودند.
او در انتهایى ترین روزهاى سى سالگى، پذیرفته بود كه هزار بار شكست خورده و نمرده.
بعد، راه رفتیم. شاد بود و از خندیدن نمی‌ترسید. بلند می‌خندید و صداى زنانه محكمش ، می‌پیچید همه جا. #گرتا_گاربو نبود، #مارلنه_دیتریش نبود، #جین_فوندا نبود، #الیزابت_تیلور و #جین_سیبرگ نبود؛ خودش بود. خودش را پیدا كرده بود و همچنان كه قدم میزد، سنگ هایى را برمیداشت كه مجسمه بسازد. 
او، همان زن كمیابی ست كه از یاد رفته. او همان زنیست كه قرنهاست كم پیدا شده و جایش را روبوتهاى كم هوش گرفته‌اند. او از جایى در همان رنسانس، دیگر تكثیر نشده. این است كه دور از اجتماع ظاهربینى هاى مفرط، در جنگل هاى خلوت قدم میزند و می‌داند كه كیست و چه می‌خواهد.
اوست كه وزن می‌دهد به جهان.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 24 دی 1396 :: نویسنده : ماتیسا
در زندگی یک روز هایی هست
که نمی‌دانی دقیقا چه می‌خواهی !
نمی‌دانی چه مرگت است !
فقط می‌دانی که خوب نیستی ..

از همان خوب نیستم هایی که
با یک احوال پرسی ساده لب وا نمی‌کند ...
باید یک نفر بنشیند دست بگذارد روی شانه ات
از ته دل بگوید :
چه مرگت است دیوانه جان ؟
سِفت بغلش کنی و تمامِ خوب نبودن هایت 
از چشم هایت بزند بیرون ...

مهم نیست چگونه دلت گرفته
یا چرا ..
مهم همان آدمی ست
که باید خوب نبودنت را ببیند ...
همانی که آغوشش
جان می‌دهد برای
یک خوب نبودنِ راحت ...

خودمانیم !
چقدر از این احوال پرسی های جانانه
به هم بدهکاریم ..
چقدر ...

#مریم_قهرمانلو




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 16 دی 1396 :: نویسنده : ماتیسا
پشت هر مرد موفق
 زنیست که صبح ها قبل از همسرش از خواب بیدار میشود ، برایش صبحانه آماده میکند و با بوسه و آرزوهای خوب به خدا میسپاردش...
که بعد از رفتنش ، با عشق لباس هایش را اتو میکند و با عطری که دوست دارد روی چوب لباسی می آویزد...

وقتی ظهر شد ، گوشی را برمیدارد پیامکی مینویسد و میگوید "بدون تو هیچ چیز از گلویم پایین نمیرود " و به شام مورد علاقه ی همسرش فکر میکند و لباس زیبایی که به تازگی خریده است و میخواهد بپوشد...

بیکار که میشود کتاب میخواند و توی دفترخاطرات مشترکشان از عشقی مینویسد که هر روز بیشتر میشود و هردویشان را وفادارتر میکند...

به زمان آمدن همسرش که نزدیک شد ، زیباترین لباسش را میپوشد و موهایش را می بافد ، صدای زنگ که می آید میرود سراغ در ، آرام بازش میکند و همسرش را در آغوش میگیرد ، بعد با لیوان شربت کنارش مینشیند و از روزی که در خانه گذراند می گوید و شعر تازه أش را میخواند.

پشت هر زن خوشبخت 
مردیست که 
عاشقانه دوستش دارد ،
که روزهای تعطیل زودتر از بانویش بیدار میشود ، نان تازه میخرد و صبحانه را آماده میکند ، برای بیدار کردن همسرش پرده هارا کنار میزند و نور را به مهمانی چهره ی پر آرامشش میبرد ، موهایش را نوازش میکند و می بوسد.
ناهار را در کنارش درست میکند و مدام قربان صدقه ی مهربانی أش میرود ، بعد از شستن ظرف ها به گوشی همسرش که توی اتاق است پیامک میدهد "خانوم زیبایی که دلتان خرید میخواهد و هوس عکاسی کرده اید ، لطفأ لباس هایتان را پوشیده و برای رفتن آماده شوید "

وقتی همسرش می آید و با ذوق در آغوش میگیردش ، میخندد و دست توی دست میروند که خوشبختیشان را با آدم ها تقسیم کنند.

برای همسرش لباس های گلدار انتخاب میکند و توی اتاق پرو با چشمک میگوید "چقدر زیباتر شدی " هردو عاشقانه به هم نگاه میکنند و با دستانی پر از عشق میروند پاتوق همیشگیشان شام میخورند و بعد می آیند خانه.

"پشت هر زندگی عاشقانه ای 
مرد موفق 
و زن خوشبختیست که 
برای عاشق ماندن تمام تلاششان را  میکند" !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

همش سه روز رفتم سر کار 
سه روز کاری که جدای از  خستگی و کوفتگی تجربه ی شیرینی به همراه داشت 
در کنارش کلی هم به بار اطلاعات شیرینی پزیم اضافه شد 
مثلا اسم شیرینیها و قیمتاشون  و نون خامه ایها و تفاوتاشون چگونگی پذیرفتن سفارش کیک و شیرینی مجالس یاد گرفتم .با مشتریهای متفاوتی سر و کله زدم 
از مودباش و با کلاساش گرفته تا بی اعصاباش که بیشتر هولت میکردن و از هر چی فروشندگیه پشیمونت میکردن 
جدا از کیک و شیرینی و مشتری با کلاس و بی کلاس همکارای خوب و خانم و مهربون و خوشرفتاری داشتم  
البته یه دو سه تا تخس هم توشون بود اما من در کل حساب کردم که اکثرا آدمای خوبی بودن 
از  روابط اجتماعی و مشکلات و گرفتاریهای اقتصادی که مردم شدیدا بهش دچارن و بخاطر رفع مشکلاتشون مجبورن چه سختیهای جانفرسایی رو به جون بخرن از نزدیک آشنا شدم 
حساب کنین یه خانم با توانایی مشخص شده با روحیات لطیف با دلواپسی که از خونه و شوهر و بچه هاش داره با این سختی داره کار میکنه چرا چون به پولش نیاز داره 
منم طبق یه سری گیر و گرفتاریهای مالی و اقتصادی کلی دوندگی کردم تا این کار رو بدست آوردم 
روز اول که ساعت ۷ شب رسیدم خونه جنازه بودم  شوهرجان رفته بود تهران و دختر جان تو خونه تنها بود 
سر کار کلا ارتباط از خونه و خانواده قطع قطع میشد 
چون به هیچ وجه اجازه نداشتی گوشی دستت باشه 
از قنادی که اومدم بیرون دیدم شوهرجان پیام داده اونم ساعت دو یا سه سه عصر که دارم میرم تهران و نیمه شب بر میگردم 
دلم گرفت ....اولین باری بوده که شوهرجان رفته بود ماموریت و من جدای از خدا حافظی و کلی ایه و دعا اینبار حتی خبر هم نداشتم 
فورا بهش زنگ زدم و باهاش صحبت کردم  گفتم اولین باریه که رفتی ماموریت و ازت خداحافظی نکردم 
اومدم خونه فقط در همین حد که فاطمه پرسید روز اول کار چطور بود نا نداشتم زیاد توضیح بدم فقط گفتم بد نبود 
یه استکان چای خوردم و کنار بخاری دراز کشیدم و خوابیدم 
ساعت ۱۱ شب شوهرجان زنگ زد به گوشیم که تو راه برگشت هستم و از فیروزکوه دارم میام  آخر حرفش بهم گفت دلم خیلی برات تنگ شده .
خلاصه روز دوم کاری هم شروع شد و من دوباره رفتم سر کار 
شب تو راه برگشت به خونه فاطمه زنگ زد که برم خونه مهدیه شون اون و پدرش اونجا بودن .....تا زنگ زدم فاطمه اومد دم در بغلم کرد و بوسید ک گفت مامان خواهش میکنم ازت نرو سر کار 
گفت بجان خودت دو روز که نیستی دارم افسردگی میگیرم جدا از خستگی و فشاری که داره بهت میاد من و بابا هم نمیتونیم جای خالیت رو تحمل کنیم تو خونه 
تازه شم تو هنوز شب کار نشدی و ما به این حال و روز افتادیم 
من و بابا مثل عزیز گم کرده ها هی بدنبال تو و نشانه ی حضورت تو خونه میگردیم 
پیدات که نمیکنیم عجیب کلافه میشیم 
مامان تو اگه ماهی یک تومن حقوق بگیری و حقوق هر ماهت رو هم تمام و کمال بدی به من بازم ازت خواهش میکنم نری 
وجود خودت تو خونه خیلی با ارزش تر از این پولاییه که تو بخوای بیاری سر سفره مون 
با شوهرجان هم مشورت کردم تصمیم گرفتم فردا صبح که رفتم سر کار اولین کاری که میکنم استعفام رو اعلام کنن 
درسته که کارم رو از دست دادم و از ماهیانه حقوقم صرف نظر کردم اما در عوض چیز گرانبهاتری بدست آوردم اونم اینکه فهمیدم اجر و قربم تو خونه پیش دخترم و شوهرم چه مقداره 
خدا رو شکر که فاطمه رو دارم خدا رو شکر که شوهرجان بعد از این بیشتر قدرم رو میدونه 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 دی 1396 :: نویسنده : ماتیسا

عاشقِ زنی که عاشقت هست بودن،
سخت نیست
کافیست حواست پرت نشود از دوست داشتنش 
کافیست جواب احساسش را با منطقت ندهی
کافیست یک وقتهایی با دلش راه بیایی
و وقت‌های دیگر 
راه‌های نیامده را
با آغوش
با بوسه
جبران کنی
یک زن همین که احساس کند دوستش داری و به فکرش هستی و بخاطر دلش حاضری قیدِ بعضی چیزها را بزنی یا بعضی کارها را بکنی،
خوشبخت‌ترین میشود
زن‌ها توقعِ زیادی از زندگی ندارند
امنشان که کنی،
دلشان گرمِ زندگی میشود




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : ماتیسا
آرزو می کنم این هفته را خودت باشی
و باشی؛
چشمت به روزهایی که گذشت نمانده باشد
دلشوره روزهای پیش رو را نداشته باشی...
آرزو می کنم این یک هفته را شبیه آنهایی زندگی کنی که از تمام عمر همین چند روز برایشان مانده
پر از دوستت دارم های نگفته
آغوش های دریغ کرده
راه های نرفته
خنده های بی دلیل
اشتیاق بی حد...
آرزو می کنم زندگی را محکم بغل کنی
بوسه بباری به لحظه هایش
و از اینهمه قدر دانی شگفت زده اش کنی...
آرزو می کنم دلت به خودت گرم باشد آنقدر که یخِ دلگیری ها و سردی های پیرامونت را ذوب کنی...
آرزو می کنم این یک هفته را با قدم هایت، با دست هایت، با کلماتت خدا را مناجات کنی
و آنگونه منتشر شوی در سراسر هستی که انگار یک عمر زیسته ای...
آرزو می کنم این یک هفته برایت بارها و بارها تکرار شود اما تکراری نه
آمین



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 29 آذر 1396 :: نویسنده : ماتیسا
یلدا، مجالی است برای تکرار هر آنچه روزگاری، سرمشق خوبی هایمان بوده اند و امروز بر روی طاقچه عادت هایمان غبار می گیرند و فراموش می شوند. مجالی است برای دیدن عزیزانی که تصویر و صدایشان در پس مشغله های زندگی رنگ باخته اند. مجالی است برای نشستن لبخند بر لبان کودکان، در آغوش پر مهر بزرگ ترها. یلدا مجالی است؛ مجالی برای من، مجالی برای تو، تا همگی، لحظه های شیرین با هم بودن را تجربه کنیم.

عکس برای شب یلدا

یلداتون مبارک دوستان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 28 آذر 1396 :: نویسنده : ماتیسا
دیشب زودتر از بقیه خوابیدم 
ساعت ۱۱ بود که دیدم کلافه ی خوابم 
شوهرجان قرار بود ساعت ۴ صبح بره ماموریت اما نمیدونم چرا بجای اینکه اون دلهره ی خواب داشته باشه من اینهمه خوابم میومد 
من گرفتم خوابیدم در حالی فاطمه و پدرش بیدار بودن و به قول خودشون وقت خوابشون نشده بود هنوز.
نمیدونم ۴۰ دقیقه ی بعد بود یا که یکساعت بعد  تو خواب و بیداری متوجه شدم شوهرجان و فاطمه با تشویش و دلهره رفتن رو سکو دارن یه چیزایی میگن 
منم با وحشت از خواب بیدار شدم 
متوجه صدای خیلی عجیبی شدم که از سمت شالیزارهای اطراف روستا میومد 
هر سه تا مون گیج و مات و مبهوت که این صدا مال چی میتونه باشه 
صداش اونقدر بلند بوده که تصور کنین صدای یه هواپیمای در حال برخواستن که درست تو چند متری بالای سرتونه و صداش اصلا قطع نمیشه 
پشت سر هم و مداوم و صداش هم ترس برانگیز و دلهره آور 
مخصوصا برا کسی که از یه خواب خیلی سنگین بیدار شده 
شوهرجان لباس پوشید و رفت سمت بیرون که ببینه چه خبر شده 
که بعدا فهمیدیم اکثر مردای روستا رفته بودن به سمت این صدا 
دوست فاطمه تو اینستا بهش پیام داده بود که ظاهرا لوله ی گاز انشعاب اصلی شرگت گاز آسیب دیده و این صدا دلیلش بر همون مشکله 
دلهره و ترسم خیلی شدید تر شده بود 
گاز بود ....شوخی که نبود 
درسته که لوله ی گاز با ما فاصله داشت اما لوله ش اوتقدر بزرگ و طویل هست که اگه بخواد انفجاری صورت بگیره کل رو ستا هم باهاش منفجر شه 
البته شاید من زیادی ترسیده بودم و تو اون لحظه هنچین فکرایی میزد به کله م 
شوهرجان رفت و یکساعت تو تشویش و دلهره بر من گذشت 
وقتی که برگشت گفت مشکل حادی نیست 
ظاهرا شرکت گاز متوجه نشتی قسمتی از لوله شده بود و به صورت اورژاتسی مجبور شده بودن هواگیری کنن از لوله تا بتونن اون قسمت نشتی رو جوش بدن 
یه چیزی در حدود دو ساعت این صدای وحشتناک رو مخ اهالی روستا بود 
تا خواستیم یکساعت چشم رو هم بذارم شوهر جان وقت رفتنش بود  
بیدار شدم و بدرقه ش کردم 
بعد از اینکه رفت تازه گرفتم خوابیدم که شوهرجا ن ساعت ۶ و خورده ای زنگ زد که خواب نمونی فاطمه دیرش بشه 
گفتم فاطمه از خستگی دیشب امروز دیرتر میره 
بازم گرفتم خوابیدم
خلاصه خواب دیشب به من یکی که زهر مار شد 
خدا برا هیچکس پیش نیاره که خواب خوش شبانه ش تبدیل به کابوس بشه 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 22 آذر 1396 :: نویسنده : ماتیسا
نوشته ای از اوریانا فالاچی در وصف چهل سالگی:

من از اینکه چهل ساله هستم حظ می کنم. چهل سال زندگیم را مثل مشروب خوشمزه می نوشم. چهل سالگی سن زیبایی است، چهل و یک سال و چهل و دو سال و چهل سه و چهار و پنج همه زیبا هستند. برای اینکه آدم احساس آزادی می کند. احساس می کند یاغی شده است، برای اینکه اضطراب انتظار تمام شده، غم سراشیبی هم هنوز شروع نشده. احساس روشنی می کنیم. عاقبت در چهل سالگی حس می کنیم که مغزمان کار می کند. اگر در آن سن، مذهبی هستیم، دیگر مذهبی هستیم. اگر به خدا اعتقاد نداریم، نداریم. اگر شک و تردید داریم بدون خجالت شک و تردید داریم.  از تمسخر جوانها واهمه نداریم چون ما هم جوان هستیم. از سرزنش بزرگها وحشت نداریم چون ماهم آدم بزرگ هستیم. از گناه نمی ترسیم چون درک کرده ایم که گناه فقط یک نقطه نظر است. از اطاعت نکردن وحشت نداریم برای اینکه فهمیده ایم اطاعت کردن کار احمقانه ای است. از تنبیه نمی ترسیم چون به این نتیجه رسیده ایم که دوست داشتن عیب نیست. وقتی قرار است عاشق شویم می شویم، وقتی از هم جدا می شویم، آنرا با منطق قبول می کنیم. دیگر نباید به معلم و مدرسه و کشیش حساب پس بدهیم و بس.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جوانی کن حتی در پیری

از خوردن بستنی قیفی در خیابان خجالت نکش!

از اینکه بایستی و از سوژه ای که خوشت آمده عکس بگیری،

از اینکه بنشینی کنار کودکِ فال فروش و با او درد و دل کنی،

از اینکه وسط پیاده رو” البته اگر مامور نبود!” عشقت را در آغوش بگیری…

از اینکه وسط جمع قربان صدقه ی مادرت بروی،

از اینکه در کوچه با بچه ها دنبال بازی کنی،

از ابراز علاقه کردن به کسی که دوستش داری،

از عصبانی شدن

از بلند خندیدن

از گریه کردن های بی دلیل

از کنار گذاشتن آدم هایی که تو را نمی فهمند، خجالت نکش!

عمرِ هیچ کس قرار نیست جاودانه باشد

برای خودت زندگی کن!

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است.

اما وقتی به آن می رسد می بیند

که هنوز همان دخترک پانزده ساله است

که موهایش سفید شده،

دورِ چشمهایش چین افتاده،

پاهایش ضعف می رود،

و دیگر نمی‌تواند پله ها را سه تا یکی کند..

و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.

نکات زیبا برای زندگی زیبا,جملات زندگی زیبا۲

گاهی وقتا فراموش کن کجایی،

به کجا رسیدی و به کجا نرسیدی، گاهی وقتا فقط زندگی کن…

یاد قولهایی که به خودت دادی نباش،

یه وقتایی شرمنده خودت نباش،

تقصیر تو نیست

تو تلاشتو کردی اما نشد…

یه وقتایی جواب خودتو نده

هر کى پرسید: چرا اینجای زندگی گیر کردی لبخند بزن و بگو کم نذاشتم اما… نشد

یه وقتایی فقط از زنده بودنت لذت ببر…

از بودن کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارن…

از طلوع خورشید از صدای آواز قمری ها…

از باد…باران از همه لذت ببر…





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

این مطلب رو از یکی از کانالهای تلگرام خوندم 
به نظرم جالب بود برا همین پست گذاشتمش اینجا
♧◇♡♤♧◇♡♤♧◇♡♤

همین الان...


من الان دلم كیك شكلاتى مى خواد.
همین الان. ندارم ولى!
باید تا فردا صبر كنم. معلوم هم نیست دیگه فردا دلم كیك شكلاتى بخواد من فقط مى دونم كه الان دلم كیك شكلاتى مى خواد و ندارم.
ندارم دیگه. ولى خب دلم مى خواد.! خب...!
یه روز مامانم اومد گفت زود باش.
پرسیدم چرا؟ گفت سورپرایزه!
و كلا دكور خونه رو تو ده دقیقه عوض كرد و زنگ در رو زدند. گفت چشماتو ببند.
دستمو گرفت برد دم در. گفت حالا چشماتو باز كن. باز كردم دیدم یه پیانو یاماها مشكى، همونى كه ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود.
همونى بود كه من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلى جا خوردم. گفت چى میگى؟
گفتم چى میگم؟ مى گم حالا؟ الان؟ واقعن حالا؟ پیانو رو آوردن گذاشتن اون جایی تو خونه كه مامان خالى كرده بود.
من هم رفتم تو اتاقم. نمى خواستم بزنم تو پرش. ولى از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من مى خوره! من كه خیلى سال از داشتنش دل كندم. ده سالى تو خونمون خاك خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش.

اولین عشق زندگیم رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوى كه چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج كرد.
منم كه نمى خواستم قبول كنم از دست دادمش شروع كردم داستان ساختن. ته داستانم هم اینطورى تموم مى شد كه یه روزى بر مى گرده ، وسط داستان هم اینجورى بود كه داره همه ى تلاشش رو مى كنه كه برگرده.
این وسطا هم گاهى به من از فرانسه زنگ مى زد و ابراز دلتنگى مى كرد. بعد از هفت سال دیدم چاره اى ندارم جز اینكه با واقعیت مواجه شم.
شروع كردم به دل كندن. من هى دل كندم و هى خوابش رو دیدم كه برگشته. تا اینکه بلاخره واقعا دل كندم!
چند سال بعدش تو فیس بوك اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعن الان؟من خیلى وقته كه دل كندم!
یه دوستى داشتم خیلی صبور بود.
عاشق یه پسرى شده بود كه فقط یك ماه باهاش دوست بود. اون یك ماه كه تموم شده بود، پژمان رفته بود پى زندگیش!
بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بكن. خودت مى دونى كه پژمان بر نمى گرده. گفت من صبر مى كنم. هر كارى هم لازم باشه مى كنم. یك سال بعد رفت پیش یك دعا نویس.
شش ماهه بعدش با پژمان ازدواج كرد. اون روزا دوست بیچاره ام خیلى خوشحال بود. به خودم گفتم، ﺣﺘﻤﺎ استثنا هم وجود داره!
دو سال بعد شنیدم  جدا شدن. دیدمش خیلى عصبانى بود. پرسیدم چرا. گفت پژمان اونى نبود كه من فكر مى كردم.

گفتم پژمان همونى بود كه تو فكر مى كردى، ولى اونى نبود كه الان مى خواستى. پژمان اونى بود كه تو اون روزا، همون چندسال قبل خواستى كه باشه، و وقتى نبود، باید دل مى كندى!
گاهی دلم یه گردش یک روزه میخواد ولی خانوادم میگن هفته اینده میریم ولی شاید هفته دیگه انقدر که الان اگه بری بهت خوش میگذره بهت خوش نمیگذره...
من الان نیاز به مسافرت دارم سال اینده شاید بهترین جایه دنیا هم برم دیگه بهم خوش نگذره....
من الان دلم كیك شكلاتى مى خواد...
الان مى خواد ولی...
من الان دلم...


هرگز "اکنون" را از دست ندهید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 8 آذر 1396 :: نویسنده : ماتیسا
امروز آبجی کاشانیم سورپرایزم کرده با گوشی مامان بهم زنگ میزنه و سلام و صبح بخیر میگه 
واااای اگه بدونی چقدر ذوق کردم 
دیوونه میگه دیشب ساعت ده رسیدیم گفتیم شاید شما خواب باشین بهتون خبر ندادم 
کلی دعواش کردم که چرا همون دیشب چیزی نگفته 
الان دارم میرم پیشش 
امروز خونه مامان با آبجیا و اهل و عیال داداش حسابی خوش میگذره 
احتمالا این یکی دو روزه رو نمیام نت 
میخوام دربست در اختیار آبجیا و خانواده باشم 
ایشالا جمع خانوادگی همه ی شما داداشا و آبجیای گلم جمع باشه 
دوستتوت دارم خیلی زیاد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 4 آذر 1396 :: نویسنده : ماتیسا
چند روز پیش خواهر شوهر گرامی خواهش کرد اگه ظرف یکبار مصرف تو خونه دارم براش ببرم
سفره ی نذری گذاشته بود تو خونه یه مقدار از آش نذریها رو میخواست بفرسته برا اونایی که به هر دلیل نتونسته بودن تو مجلس روضه ش شرکت کنن 
ظرف کم آورده بود
به نیت ظروف یکبار مصرف رفتم رو پشت بوم
سقف خونمون از اون مدل شیرونی قدیمی اصیل یه خونه ی قدیمی مازنیه با سقف چوبی و حلبی
جالبه چند سال پیش یه مهمون از مشهد اومده بود برامون 
دختر این مهمونمون به محض ورود با یه ذوق شیرینی برگشت به مامانش گفت :
وااااااااااااای مامان اینجا رو ببین 
《 خونه ی هایدی》
منظورش سقف خونمون بود که با نردبون از سر سکو میرفتیم اون بالا 
خیلی برام جالب بود .خودم تا بحال خونمون رو با خونه ی هایدی مقایسه نکرده بودم 
یادم اومد که تو اون فیلم تخت هایدی یه جایی زیر شیروونی کنار پنجره قرار داشت که اتفاقا اونم با نردبون میرفت  بالا
حالا خانم خانما گیر داده بود چرا بالا رو فرش نمیکنین و ازش به عنوان اتاق استفاده نمیکنین
خوشگل خانم مشهدی با دیدن خونه ی ساده و قدیمی ما رویاهای شیرینی تو ذهنش می پرورونده که برا ما خنده دار بوده.
خلاصه ......از اصل ماجرا دور نشیم
من به بهانه ی ظروف یکبار مصرف رفتم پشت بوم .تو اون شلوغی و آشفته بازار گم شده بودم
وااااای که اینجا مثل بازار شام بود
هر چی وسیله و خرت و پرت که فکر میکردم چیز خوبیه و یه روز شاید به کارم بیاد رو گذاشته بودمش اونجا.
جای سوزن انداختن نبود.
تا قبل از اون بر این عقیده بودم که 
هر چیز که خار آید         روزی به کار آید
برا همین هیچ چیز رو دور نمینداختم.اما همین طرز تفکرم باعث شد که دور و اطرافم پر بشه از کلی خرت و پرت و آت و آشغال که سالها بود برام کارایی نداشت‌
از همونجا دست بکار شدم .
چند تا گونی برداشتم چشمام رو بستم و هر چی ‌که دم دستم بود رو گذاشتم تو گونی
خیلی از وسایل رو دو دل بودم بین انداختنشون تو گونی و ننداختنشون
اما به خودم اعتنا نکردم و بی توجه به خواسته ی دلم انداختمشون تو گونی
همه رو از پشت بوم فرستادم پایین و شوهرجان هم با تعجب از دستم میگرفت.
چشاش گرد شده بود که من اینهمه وسیله ی دور ریختنی رو تا حالا کجا داشتم 
سه تا گونی خرت و پرت دو تا پنکه ی زمینی یه تلویزیون رنگی متعلق به دو سال پیش که لامپ تصویرش مشکل دار شده و بود گفته بودم شاید یه روزی بخوایم درستش کنیم و یه گاز تک شعله و ...‌‌.‌.
وای که چقدر خرت و پرت دور ریختنی داشتم تو خونه .الکی الکی دور و برم رو شلوغش کرده بودم .قرار شد همه شون رو بدم به این ماشینیهای کهنه خرین .
درسته که پولش خیلی ناچیزن  اما در عوض خونه حسابی جمع و جور شده.
تا حدی جو گیر شده بودم که عنقریب بود شوهرجان رو هم بذارمش تو گونی .
بعدا با خودم فکر کردم 
کاش با افکار و عقاید و احساساتمون هم هر چند وقت یکبار همین برخورد رو میکردیم 
چرا دل به یه سری افکار قدیمی و پوچ سپردیم و صرفا بخاطر اینکه یه روزی باهاشون زندگی کردیم خودمون رو مجبور میکنیم که تا آخر عمر اونا رو با خودمون یدک بکشیم  و دلمون نمیاد از خودمون جداشون کنیم.
افکار و احساساتی ضرری نداشته باشن فایده ای هم برامون ندارن اما فضای خالی فکر و اندیشه و قلب و احساسمون رو پر کردن  که سبب میشن برا یه فکر نو  جا نداشته باشیم 
تصمیم گرفتم بعد از این همیشه برای وسایل نو و جدید و افراد نو و جدید و افکار نو و جدید جا به اندازه ی کافی برا خودم تو زندگیم جا ساز داشته باشم 
نمیخوام خودم رو تو گذشته ی زندگیم حبس کنم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 29 آبان 1396 :: نویسنده : ماتیسا

زمانی مصاحبه گری از دکتر علی شریعتی پرسید :
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید .

فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 3 )    1   2   3